تبليغاتX
زنده باد گاندور...زنده باد موردور

زنده باد گاندور...زنده باد موردور

مطالب ارباب حلقه ها

بستن وبلاگ

سلام من از امروز دیگر در این وبلاگ کار نخواهم کرد و در وبلاگ www.bfme.blogfa.com

فعاليت خواهم كرد و من در اون جا با نام برومیر هستم و همراه با سرورم گیملی بر سراسر وبلاگ حکومت خواهیم کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 12:12  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

یه تم عالی

سلام دوستان امروز یه تم قشنگ برای شما از ارباب گیر اوردم. راستی هر کی دوست داره شبکه

بازی ارباب حله ها رو بازی کونه تو این وبلاگ برهhttp://bfme.blogfa.com/

دانلود تم ارباب حلقه ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 15:21  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

سلام خوبید چه خبر؟تا حالا شده احساس کنید که واقعا در داستان هستید؟نه اونی که چون بازی قشنگه.مثل پدر خوانده...احساس کنید این واقعیه...یکی از سرباز ها هستی که تو یه جایی مثل گاندر باشی؟احساس کنی قبلا زندگی کردی.چرا آدم فقط به بعضی از داستان ها علاقه داره؟از تخیلش نیاد و واقعا اون موقع رو یادش بیاد؟میدونه وجود داره و داستان تخیل نیست...هر آدمی میدونه و فکر میکنه بقیه بهش میخندن و برای همین وقتی کسی بهش میگه میخندن...شاید شما هم به من میخندید چون بهتون خندیدن...زندگی به خواطر دیگران از بین میره چون به جز خودش آدم به خاطرات دیگران میخنده...خیلی ها برای بازی کردن بازی میکنن ولی داستان رو درک نمیکنن...فعلا خداحافظ...
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 18:18  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

سلام من میخواستم دو مطلب رو بگم:

مطلب اول:مدیونید اگه بیاین تو سایت و نظر ندید

مظلب دوم:من کامپیوترم جوریه که نمیتونم برم تو قسمت نظرات و البته کیبوردم نیز بهم ریخته و در جا های دیگه گ رو ظ مینیویسه اگه میشه کمکم کنید لطفا که چه کنم؟

ممنون

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 12:37  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 16:48  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

1 والپیپر جدید از battle for middle earth

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:15  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

سلام من از امروز نویسنده ی دومی دارم که با ایشون بر سراسر وبلاگ هامون حکومت خواهیم کرد و وبلاگ ایشون www.bfme.blogfa.com هست. خدا حافظ تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 12:31  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

آقا بورومير

LOR-Boromir2.jpg (7747 bytes)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:44  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

درباب آدم ها

وسترون نوعي زبان آدميزادگان بود. گو اينکه تحت تأثير زبان الفي پر بار و لطيف شده بود. اين زبان در اصل زبان کساني بود که الدار آنان را آنتاني يا اداين، يعني« پدران آدميان » مي ناميدند، به ويژه مردم سه خاندان از ياوران الف، که در دوران نخست به بلرياد در غرب آمدند و درجنگ گوهر هاي بزرگ، الدار را بر ضد نيروي پليد شمالي ياري کردند.
پس از برانداختن نيروي پليد که در آن بخش اعظم بلرياند زير آب رفت و ويران گشت، اين موهبت به ياوران الف ارزاني شدکه آنان نيز همچون الدار بتوانند ازدريا بگذرند. اما از آنجا که ورود به قلمرو ناميرايان براي آنان ممنوع بود،جزيره اي بزرگ، جداگانه در منتهي اليه غربي سرزمين هاي فانيان به ايشان اختصاص يافت. نام آن جزيره نومه نور( وسترنس ) بود. از اين رو غالب ياوران الف به راه افتادند و در نومه نور ساکن گشتند، و در آنجا به عظمت و قدرت دست يافتند و دريانورداني مشهور و صاحب کشتي هاي بسيار شدند. آنان زيبا رو بودند و بلند قامت، و طول عمرشان سه برابر طول عمر آدميان سرزمين ميانه بود. اينان نومه نوري ها بودند، شاهان آدميان که الف ها دونه داين شان مي ناميدند.
دونه داين تنها نژاد در ميان آدم ها بود که حداقل يک زبان الفي مي دانستند و به آن سخن مي گفتند؛ زيرا اجداد آنها زبان سينداري را آموخته و آن را به منزله امري معرفتي به فرزندان منتقل کرده بودند، چنان که با گذشت سال ها کمتر تغييري در آن پديد آمده بود، و خردمندان اين قوم، زبان کوئنياي الفي برين را نيز آموخته بودند و آن را برتر از هر زبان ديگري تلقي مي کردند، و نام بسياري از مکان هاي مشهور و مقدس، و مردان مقدس شکوهمند و پر آوازه را از اين زبان بر مي گزيدند.
( براي مثال نام هاي نومه نور ( يا به صورت کامل نومه نوره ) النديل، ايزيلدور و آناريون و همه نام هاي سلتنطي گوندور از جمله اله سار يعني « گوهر الفي » به زبان کوئنيايي است. غالب نام هاي ديگر مردان و زنان دونه داين، مثل آراگورن ، دونه تور ، گيلراين همه سينداري هستند و غالباً نا الف ها و آدم ها مشهور است که در ترانه ها و تواريخ دوران نخست حفظ شده بود ( همچنين برين هونري ). معدودي از اين نام ها از نوع ترکيبي هستند، همچون بورومير.)
از مادري نومه نوري ها در غالب موارد، همان زبان آباء و اجدادي آدم ها و آدونايي باقي مان، و در روزگار پسين نخوت و خود پسندي، شاهاه و فرمانروايان نومه نور بار ديگر به اين زبان باز گشتند و به استثناي آن عده معدودي که هنوز دوستي ديرينه خود را با الدار حفظ کرده بودنداز تکلم به زبان الفي دست برداشتند .نونه نوري ها در سال هاي قدرت ، دژها و لنگرگاه هاي بسياري را در سواحل غربي سرزمين ميانه براي کمک به کشتي هاي خود محفوظ نگه داشته بودند؛ که يکي از مهم ترين اين دژها پلارگير، واقع در مصب رود آندوين بود. آنجا زبان آدونايي اوج داشت وبا کلمات بسياري از زبان مردمان کهتر آميخت که نتيجه آن پيدايش زبان مشترک بود که از آن جا در تمام طول سواحل، در ميان تمامي کساني که با وسترون حشر و نشر داشتند، شاعه يافت.
پس از سقوط نومه نور، النديل بازماندگاني را که دوست الف ها بودند به سواحل شمالي سرزمين ميانه رهنمود شد. از پيش تعداد زيادي ازکساني که تماماً يا تا اندازه اي خون نومه نور داشتند. بدين ترتيب روي هم رفته شمار دونه داين از همان ابتدا بسيارکم تر از آدم هاي کهتر بودکه در ميان شان مي زيستند، و از آن جا که فرمانرواياني طويل العمر و بسيار قدرتمند و خردمند بودند، بر آنان حکم مي راندند. از اين رو دونه داين در مراوده با ديگر مردمان و در نظم و نسق دادن به امور قلمروهاي پهناور خود از زبان مشترک بهره گرفتند؛ اما دانه اين زبان را وسعت دادند، و آن را با واژهاي فراواني که از زبان الفي گرفته شده بود، غنا بخشيدند.
در روزگار شاهان نومه نوري اين امر موجب شرف يافتن و گسترش گويش وسترون در اقصي نقاط، حتي در ميان دشمنانشان گشت؛ و خود دونه داين هرچه بيشتر و بيشتر اين زبان را به کار گرفتند چندان که در زمان جنگ حلقه، تنها بخش کوچکي از مردم گوندور زبان الفي را مي دانستند، و روز به روز شمارشان کم تر مي شد. اينان بيشتر در ميناس تي ريت و شهرهاي کوچک مجاور، ودر تيول اميران دول آمروت مي زيستند. با اين حال تقريباً نام تمام جا ها و اشخاص در قلمرو گوندور صورت يا معني الفي داشت. شماري از اين نام ها منشايي فراموش شده داشتند و اصل و ريشه آنها بايد در روزگاري جست و جو مي شد که کشتي هاي نومه نوري ها هنوز در درياها شراع نکشيده بود؛ اومبار، آرناخ و ارخ از جمله اين نام ها بودند؛ و نيز نام کوه هاي آيلناخ و ريمون. فورلونگ نيز از همين دست نام ها بود.
غالب آدم هاي مناطق شمالي ِ سرزمين هاي غرب از تبار اداين يا خويشاوندان نزديک آنان در دوران نخست بودند. از اين رو زبان آنان با زبان آدونايي هم خانواده بود و برخي از اين زبان ها شباهت خود را به زبان مشترک حفظ کرده بودند. زبان مردمان دره هاي علياي آندوين از همين دست بود : زبان بئورنينگ ها [اعقاب بئورن] و مردمان جنگلي سياه بيشه غربي؛ و در دوردست شمال و شرق ، آدم هاي اهل درياچه لانگ و ديل. مردمي که از سرزمين هاي گلادن و کرراک آمده بودند، در گوندور به روهيريم ها يا صاحبان اسب[ميرآخوران] شهرت داشتند. آنان هنوزبه زبان نياکان خود سخن مي گفتند و با همان زبان تقريباً همه جاها را در سرزمين خود نام گذاري کردند؛ روهيريم ها خود را ائورلينگز يا « مردان سرزمين چابک سواران » مي ناميدند. اما نجيب زادگان آن مردم زبان مشترک را با طيب خاطر به کار مي بردند؛ زيرا در گوندور وسترون چنان که بايد وشايد هنوز به شيوه اي بسيار شاهانه و کهن حفظ شده بود.
زبان آدم هاي وحشي جنگل دروادان به کلي بيگانه بود. زبان دون لندي ها نيز بيگانه ، يا زباني با خويشاوندي بسيار دور بود. اينان باقي مانده مردمي بودند که در اعصار کذشته در دره هاي کوه هاي سفيد مي زيستند. مردگان دون هارو از خويشان مردن دون لند به شمار مي آوردند. در سال هاي تاريک کسان ديگري نيز به دره هاي جنوبي کوه هاي مه آلود کوچيده، و برخي از آنجا را سرزمين هاي بي سکنه را به سمت شمال تا به سرحد بلندي هاي گورپشته در پيش گرفته بودند. اصل و ريشه آدم هاي بري از همين جا بود؛ اما آنان از مدت ها پيش به تابعيت پادشاهي شمالي آرنور در آمده و زبان وسترون را اختيار کرده بودند. فقط در دون لند بود که اين نژاد از آدم ها زبان و رسوم خود را حفظ مي کردند : مردمي تودار، با رفتاري خصمانه نسبت به دونه داين و متنفر از روهيريم ها.
از زبان اين مردم چيزي در اين کتاب (ارباب حلقه ها ) نيامده است.به استثناي نام فورگويل و اين نامي است که آنان به روهيريم ها داده بودند ( و مي گفتند که معني آن کاه سرها است ). دون لند و دون لندي نام هايي است از روهيريم ها که به سبب چهره سبزه و موي تيره اين مردم، به آنان داده (Dun) در اين اسامي و واژه دون (dunn) شده بود؛ بنابراين ارتباطي ميان واژه دون
الفي خاکستري به معني « غرب » وجود ندارد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:51  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

درباب آدم ها

وسترون نوعي زبان آدميزادگان بود. گو اينکه تحت تأثير زبان الفي پر بار و لطيف شده بود. اين زبان در اصل زبان کساني بود که الدار آنان را آنتاني يا اداين، يعني« پدران آدميان » مي ناميدند، به ويژه مردم سه خاندان از ياوران الف، که در دوران نخست به بلرياد در غرب آمدند و درجنگ گوهر هاي بزرگ، الدار را بر ضد نيروي پليد شمالي ياري کردند.
پس از برانداختن نيروي پليد که در آن بخش اعظم بلرياند زير آب رفت و ويران گشت، اين موهبت به ياوران الف ارزاني شدکه آنان نيز همچون الدار بتوانند ازدريا بگذرند. اما از آنجا که ورود به قلمرو ناميرايان براي آنان ممنوع بود،جزيره اي بزرگ، جداگانه در منتهي اليه غربي سرزمين هاي فانيان به ايشان اختصاص يافت. نام آن جزيره نومه نور( وسترنس ) بود. از اين رو غالب ياوران الف به راه افتادند و در نومه نور ساکن گشتند، و در آنجا به عظمت و قدرت دست يافتند و دريانورداني مشهور و صاحب کشتي هاي بسيار شدند. آنان زيبا رو بودند و بلند قامت، و طول عمرشان سه برابر طول عمر آدميان سرزمين ميانه بود. اينان نومه نوري ها بودند، شاهان آدميان که الف ها دونه داين شان مي ناميدند.
دونه داين تنها نژاد در ميان آدم ها بود که حداقل يک زبان الفي مي دانستند و به آن سخن مي گفتند؛ زيرا اجداد آنها زبان سينداري را آموخته و آن را به منزله امري معرفتي به فرزندان منتقل کرده بودند، چنان که با گذشت سال ها کمتر تغييري در آن پديد آمده بود، و خردمندان اين قوم، زبان کوئنياي الفي برين را نيز آموخته بودند و آن را برتر از هر زبان ديگري تلقي مي کردند، و نام بسياري از مکان هاي مشهور و مقدس، و مردان مقدس شکوهمند و پر آوازه را از اين زبان بر مي گزيدند.
( براي مثال نام هاي نومه نور ( يا به صورت کامل نومه نوره ) النديل، ايزيلدور و آناريون و همه نام هاي سلتنطي گوندور از جمله اله سار يعني « گوهر الفي » به زبان کوئنيايي است. غالب نام هاي ديگر مردان و زنان دونه داين، مثل آراگورن ، دونه تور ، گيلراين همه سينداري هستند و غالباً نا الف ها و آدم ها مشهور است که در ترانه ها و تواريخ دوران نخست حفظ شده بود ( همچنين برين هونري ). معدودي از اين نام ها از نوع ترکيبي هستند، همچون بورومير.)
از مادري نومه نوري ها در غالب موارد، همان زبان آباء و اجدادي آدم ها و آدونايي باقي مان، و در روزگار پسين نخوت و خود پسندي، شاهاه و فرمانروايان نومه نور بار ديگر به اين زبان باز گشتند و به استثناي آن عده معدودي که هنوز دوستي ديرينه خود را با الدار حفظ کرده بودنداز تکلم به زبان الفي دست برداشتند .نونه نوري ها در سال هاي قدرت ، دژها و لنگرگاه هاي بسياري را در سواحل غربي سرزمين ميانه براي کمک به کشتي هاي خود محفوظ نگه داشته بودند؛ که يکي از مهم ترين اين دژها پلارگير، واقع در مصب رود آندوين بود. آنجا زبان آدونايي اوج داشت وبا کلمات بسياري از زبان مردمان کهتر آميخت که نتيجه آن پيدايش زبان مشترک بود که از آن جا در تمام طول سواحل، در ميان تمامي کساني که با وسترون حشر و نشر داشتند، شاعه يافت.
پس از سقوط نومه نور، النديل بازماندگاني را که دوست الف ها بودند به سواحل شمالي سرزمين ميانه رهنمود شد. از پيش تعداد زيادي ازکساني که تماماً يا تا اندازه اي خون نومه نور داشتند. بدين ترتيب روي هم رفته شمار دونه داين از همان ابتدا بسيارکم تر از آدم هاي کهتر بودکه در ميان شان مي زيستند، و از آن جا که فرمانرواياني طويل العمر و بسيار قدرتمند و خردمند بودند، بر آنان حکم مي راندند. از اين رو دونه داين در مراوده با ديگر مردمان و در نظم و نسق دادن به امور قلمروهاي پهناور خود از زبان مشترک بهره گرفتند؛ اما دانه اين زبان را وسعت دادند، و آن را با واژهاي فراواني که از زبان الفي گرفته شده بود، غنا بخشيدند.
در روزگار شاهان نومه نوري اين امر موجب شرف يافتن و گسترش گويش وسترون در اقصي نقاط، حتي در ميان دشمنانشان گشت؛ و خود دونه داين هرچه بيشتر و بيشتر اين زبان را به کار گرفتند چندان که در زمان جنگ حلقه، تنها بخش کوچکي از مردم گوندور زبان الفي را مي دانستند، و روز به روز شمارشان کم تر مي شد. اينان بيشتر در ميناس تي ريت و شهرهاي کوچک مجاور، ودر تيول اميران دول آمروت مي زيستند. با اين حال تقريباً نام تمام جا ها و اشخاص در قلمرو گوندور صورت يا معني الفي داشت. شماري از اين نام ها منشايي فراموش شده داشتند و اصل و ريشه آنها بايد در روزگاري جست و جو مي شد که کشتي هاي نومه نوري ها هنوز در درياها شراع نکشيده بود؛ اومبار، آرناخ و ارخ از جمله اين نام ها بودند؛ و نيز نام کوه هاي آيلناخ و ريمون. فورلونگ نيز از همين دست نام ها بود.
غالب آدم هاي مناطق شمالي ِ سرزمين هاي غرب از تبار اداين يا خويشاوندان نزديک آنان در دوران نخست بودند. از اين رو زبان آنان با زبان آدونايي هم خانواده بود و برخي از اين زبان ها شباهت خود را به زبان مشترک حفظ کرده بودند. زبان مردمان دره هاي علياي آندوين از همين دست بود : زبان بئورنينگ ها [اعقاب بئورن] و مردمان جنگلي سياه بيشه غربي؛ و در دوردست شمال و شرق ، آدم هاي اهل درياچه لانگ و ديل. مردمي که از سرزمين هاي گلادن و کرراک آمده بودند، در گوندور به روهيريم ها يا صاحبان اسب[ميرآخوران] شهرت داشتند. آنان هنوزبه زبان نياکان خود سخن مي گفتند و با همان زبان تقريباً همه جاها را در سرزمين خود نام گذاري کردند؛ روهيريم ها خود را ائورلينگز يا « مردان سرزمين چابک سواران » مي ناميدند. اما نجيب زادگان آن مردم زبان مشترک را با طيب خاطر به کار مي بردند؛ زيرا در گوندور وسترون چنان که بايد وشايد هنوز به شيوه اي بسيار شاهانه و کهن حفظ شده بود.
زبان آدم هاي وحشي جنگل دروادان به کلي بيگانه بود. زبان دون لندي ها نيز بيگانه ، يا زباني با خويشاوندي بسيار دور بود. اينان باقي مانده مردمي بودند که در اعصار کذشته در دره هاي کوه هاي سفيد مي زيستند. مردگان دون هارو از خويشان مردن دون لند به شمار مي آوردند. در سال هاي تاريک کسان ديگري نيز به دره هاي جنوبي کوه هاي مه آلود کوچيده، و برخي از آنجا را سرزمين هاي بي سکنه را به سمت شمال تا به سرحد بلندي هاي گورپشته در پيش گرفته بودند. اصل و ريشه آدم هاي بري از همين جا بود؛ اما آنان از مدت ها پيش به تابعيت پادشاهي شمالي آرنور در آمده و زبان وسترون را اختيار کرده بودند. فقط در دون لند بود که اين نژاد از آدم ها زبان و رسوم خود را حفظ مي کردند : مردمي تودار، با رفتاري خصمانه نسبت به دونه داين و متنفر از روهيريم ها.
از زبان اين مردم چيزي در اين کتاب (ارباب حلقه ها ) نيامده است.به استثناي نام فورگويل و اين نامي است که آنان به روهيريم ها داده بودند ( و مي گفتند که معني آن کاه سرها است ). دون لند و دون لندي نام هايي است از روهيريم ها که به سبب چهره سبزه و موي تيره اين مردم، به آنان داده (Dun) در اين اسامي و واژه دون (dunn) شده بود؛ بنابراين ارتباطي ميان واژه دون
الفي خاکستري به معني « غرب » وجود ندارد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:49  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

The Lord of the Rings Appendix: J.R.R.Tolkien
APPENDIX A
ANNALS OF THE KINGS AND RULERS
Concerning the sources for most of the matter contained in the following Appendices, especially A to D, see the note at the end of the Prologue. The section A III, Durin's Folk, was probably derived from Gimli the Dwarf, who maintained his friendship with Peregrin and Meriadoc and met them again many times in Gondor and Rohan.
The legends, histories, and lore to be found in the sources are very extensive. Only selections from them, in most places much abridged, are here presented. Their principal purpose is to illustrate the War of the Ring and its origins, and to fill up some of the gaps in the main story. The ancient legends of the First Age, in which Bilbo's chief interest lay, are very briefly referred to, since they concern the ancestry of Elrond and the Nْmenorean kings and chieftains. Actual extracts from longer annals and tales are placed within quotation marks. Insertions of later date are enclosed in brackets. Notes within quotation marks are found in the sources. Others are editorial.1
The dates given are those of the Third Age, unless they are marked S.A. (Second Age) or F.A. (Fourth Age).2 The Third Age was held to have ended when the Three Rings passed away in September 3021, but for the purposes of records in Gondor F.A.1 began on March 25, 3021. On the equation of the dating of Gondor and Shire Reckoning see Vols. I 23 and III 486. In lists the dates following the names of kings and rulers are the dates of their deaths, if only one date is given. The sign ( indicates a premature death, in battle or otherwise, though an annal of the event is not always included.

I
THE NعMENOREAN KINGS

(i)
NعMENOR

Fëanor was the greatest of the Eldar in arts and lore, but also the proudest and most selfwilled. He wrought the Three Jewels, the Silmarilli, and filled them with the radiance of the Two Trees, Telperion and Laurelin,3 that gave light to the land of the Valar. The Jewels were coveted by Morgoth the Enemy, who stole them and, after destroying the Trees, took them to Middle-earth, and guarded them in his great fortress of Thangorodrim.4 Against the will of the Valar Fëanor forsook the Blessed Realm and went in exile to Middle-earth, leading with him a great part of his people; for in his pride he purposed to recover the Jewels from Morgoth by force. Thereafter followed the hopeless war of the Eldar and the Edain against Thangorodrim, in which they were at last utterly defeated. The Edain (Atani) were three peoples of Men who, coming first to the West of Middle-earth and the shores of the Great Sea, became allies of the Eldar against the Enemy.
There were three unions of the Eldar and the Edain: Lْthien and Beren; Idril and Tuor; Arwen and Aragorn. By the last the long-sundered branches of the Half-elven were reunited and their line was restored.
Lْthien Tinْviel was the daughter of King Thingol Grey-cloak of Doriath in the First Age, but her mother was Melian of the people of the Valar. Beren was the son of Barahir of the First House of the Edain. Together they wrested a silmaril from the Iron Crown of Morgoth.5 Lْthien became mortal and was lost to Elven-kind. Dior was her son. Elwing was his daughter and had in her keeping the silmaril.
Idril Celebrindal was the daughter of Turgon, king of the hidden city of Gondolin.6 Tuor was the son of Huor of the House of Hador, the Third House of the Edain and the most renowned in the wars with Morgoth. Eنrendil the Mariner was their son.
Eنrendil wedded Elwing, and with the power of the silmaril passed the Shadows7 and came to the Uttermost West, and speaking as ambassador of both Elves and Men obtained the help by which Morgoth was overthrown. Eنrendil was not permitted to return to mortal lands, and his ship bearing the silmaril was set to sail in the heavens as a star, and a sign of hope to the dwellers in Middle-earth oppressed by the Great Enemy of his servants.8 The silmarilli alone preserved the ancient light of the Two Trees of Valinor before Morgoth poisoned them; but the other two were lost at the end of the Firth Age. Of these things the full tale, and much else concerning Elves and Men, is told in The Silmarillion.
The sons of Eنrendil were Elros and Elrond, the Peredhil or Half-elven. In them alone the line of the heroic chieftains of the Edain in the First Age was preserved; and after the fall of Gil-galad9 the lineage of the High-elven Kings was also in Middle-earth only represented by their descendants.
At the end of the First Age the Valar gave to the Half-elven an irrevocable choice to which kindred they would belong. Elrond chose to be of Elven-kind, and became a master of wisdom. To him therefore was granted the same grace as to those of the High Elves that still lingered in Middle-earth: that when weary at last of the mortal lands they could take ship from the Grey Havens and pass into the Uttermost West; and this grace continued after the change of the world. But to the children of Elrond a choice was also appointed: to pass with him from the circles of the world; or if they remained, to become mortal and die in Middle-earth. For Elrond, therefore, all chances of the War of the Ring were fraught with sorrow.10
Elros chose to be of Man-kind and remain with the Edain; bet a great life-span was granted to him many times that of lesser men.
As a reward for their sufferings in the cause against Morgoth, the Valar, the Guardians of the World, granted to the Edain a land to dwell in, removed from the dangers of Middle-earth. Most of them, therefore, set sail over Sea, and guided by the Star of Eنrendil came to the great Isle of Elenna, westernmost of all Mortal lands. There they founded the realm of Nْmenor.
There was a tall mountain in the midst of the land, the Meneltarma, and from its summit the farsighted could descry the white tower of the Haven of the Eldar in Eressëa. Thence the Eldar came to the Edain and enriched them with knowledge and many gifts; but one command had been laid upon the Nْmenoreans, the 'Ban of the Valar': they were forbidden to sail west out of sight of their own shores or to attempt to set foot on the Undying Lands. For though a long span of life had been granted to them, in the beginning thrice that of lesser Men, they must remain mortal, since the Valar were not permitted to take from them the Gift of Men (or the Doom of Men, as it was afterwards called).
Elros was the first King of Nْmenor, and was afterwards known by the High-elven name Tar-Minyatur. His descendants were long-lived but mortal. Later when they became powerful they begrudged the choice of their forefather, desiring the immortality within the life of the world that was the fate of the Eldar, and murmuring against the Ban. In this way began their rebellion which, under the evil teaching of Sauron, brought about the Downfall of Nْmenor and the ruin of the ancient world, as is told in the Akallabêth.
These are the names of the Kings and Queens of Nْmenor: Elros Tar-Minyatur, Vardamir, Tar-Amandil, Tar-Elendil, Tar-Meneldur, Tar-Aldarion, Tar-Ancalimë (the first Ruling Queen). Tar-Anلrion, Tar-Sْrion, Tar-Telperiën (the second Queen), Tar-Minastir, Tar-Ciryatan, Tar-Atanamir the Great, Tar-Ancalimon, Tar-Telemmaitë, Tar-Vanimeldë (the third Queen), Tar-Alcarin, Tar-Calmacil.
After Calmacil the Kings took the sceptre in names of the Nْmenorean (or Adûnaic) tongue: Ar-Adûnakhôr, Ar-Zimrathôn, Ar-Sakalthôr, Ar-Gimilzôr, Ar-Inziladûn. Inziladûn repented of the ways of the Kings and changed his name to Tar-Palantir 'The Farsighted'. His daughter should have been the fourth Queen, Tar-Mيriel, but the King's nephew usurped the sceptre and became Ar-Pharazôn the Golden, last King of the Nْmenoreans.
In the days of Tar-Elendil the first snips of the Nْmenoreans came back to Middle-earth. His elder child was a daughter, Silmariën. Her son was Valandil, first of the Lords of Andْnië in the west of the land, renowned for their friendship with the Eldar. From him were descended Amandil, the last lord, and his son Elendil the Tall.
The sixth King left only one child, a daughter. She became the first Queen; for it was then made a law of the royal house that the eldest child of the King, whether man or woman, should receive the sceptre.
The realm of Nْmenor endured to the end of the Second Age and increased ever in power and splendour, and until half the Age had passed the Nْmenoreans grew also in wisdom and joy. The first sign of the shadow that was to fall upon them appeared in the days of Tar-Minastir, eleventh King. He it was that sent a great force to the aid of Gil-galad. He loved the Eldar but envied them. The Nْmenoreans had now become great mariners, exploring all the seas eastward, and they began to yearn for the West and the forbidden waters; and the more joyful was their life, the more they began to long for the immortality of the Eldar.
Moreover, after Minastir the Kings became greedy of wealth and power. At first the Nْmenoreans had come to Middle-earth as teachers and friends of lesser Men afflicted by Sauron; but now their havens became fortresses, holding wide coast-tends in subjection. Atanamir and his successors levied heavy tribute, and the ships of the Nْmenoreans returned laden with spoil.
It was Tar-Atanamir who first spoke openly against the Ban and declared that the life of die Eldar was his by right. Thus the shadow deepened, and the thought of death darkened the hearts of the people. Then the Nْmenoreans became divided: on the one hand were the Kings and those who followed them, and were estranged from the Eldar and the Valar; on the other were the few who called themselves the Faithful. They lived mostly in the west of the land.
The Kings and their follower little by little abandoned the use of the Eldarin tongues; and at last the twentieth King took his royal name, in Nْmenorean form, calling himself Ar-Adûnakhôr, 'Lord of the West'. This seemed ill-omened to the Faithful for hitherto they had given that title only to one of the Valar, or to the Elder King himself.11 And indeed Ar-Adûnakhôr began to persecute the Faithful and punished those who used the Elven-tongues openly; and the Eldar came no more to Nْmenor.
The power and wealth of the Nْmenoreans nonetheless continued to increase; but their years lessened as their fear of death grew, and their joy departed. Tar-Palantir attempted to amend the evil; but it was too late, and there was rebellion and strife in Nْmenor. When he died, his nephew, leader of the rebellion, seized the sceptre, and became King Ar-Pharazôn. Ar-Pharazôn the Golden was the proudest and most powerful of all the Kings, and no less than the kingship of the world was his desire.
He resolved to challenge Sauron the Great for the supremacy in Middle-earth, and at length he himself set sail with a great navy, and he landed at Umbar. So great was the might and splendour of the Nْmenoreans that Sauron's own servants deserted him; and Sauron humbled himself, doing homage, and craving pardon. Then Ar-Pharazôn in the folly of his pride carried him back as a prisoner to Nْmenor. It was not long before he had bewitched the King and was master of his counsel; and soon he had tamed the hearts of all the Nْmenoreans, except the remnant of the Faithful, back towards the darkness.
And Sauron lied to the King, declaring that everlasting life would be his who possessed the Undying Lands, and that the Ban was imposed only to prevent the Kings of Men from surpassing the Valar. 'But great Kings take what is their right,' be said.
At length Ar-Pharazôn listened to this counsel, for he felt the waning of his days and was besotted by the fear of Death. He prepared then the greatest armament that the world bad seen, and when all was ready he sounded his trumpets and set sail; and he broke the Ban of the Valar, going up with war to wrest everlasting life from the Lords of the West But when Ar-Pharazôn set foot upon the shores of Aman the Blessed, the Valar laid down their Guardianship and called upon the One, and the world was changed. Nْmenor was thrown down and swallowed in the Sea, and the Undying Lands were removed for ever from the circles of the world. So ended the glory of Nْmenor.
The last leaders of the Faithful, Elendil and his sons, escaped from the Downfall with nine ships, bearing a seedling of Nimloth, and the Seven Seeing-stones (gifts of the Eldar to their House);12 and they were borne on the wings of a great storm and cast up on the shores of Middle-earth. There they established in the North-west the Nْmenorean realms in exile, Arnor and Gondor.13 Elendil was the High King and dwelt in the North at Annْminas; and the rule in the South was committed to his sons, Isildur and Anلrion. They founded there Osgiliath, between Minas Ithil and Minas Anor,14 not far from the confines of Mordor. For this good at least they believed lad come out of ruin, that Sauron also had perished.
But it was not so. Sauron was indeed caught in the wreck of Nْmenor, so that the bodily form in which he long had walked perished; but he fled back to Middle-earth, a spirit of hatred borne upon the dark wind. He was unable ever again to assume a form that seemed fair to men, but became black and hideous, and his power thereafter was through terror alone. He re-entered Mordor, and hid there for a time in silence. But his anger was great when he learned that Elendil whom be most hated, had escaped him, and was now ordering a realm upon his borders.
Therefore, after a time he made war upon the Exiles, before they should take root. Orodruin burst once more into flame, and was named anew in Gondor Amon Amarth, Mount Doom. But Sauron struck too soon, before his own power was rebuilt, whereas the power of Gil-galad had increased in his absence; and in the Last Alliance that was made against him Sauron was overthrown and the One Ring was taken from him.15 So ended the Second Age.
(ii)
THE REALMS IN EXILE

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:44  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

داستان گالادریل ، بانوی روشنایی


گالادریل چندین سال پیش از شروع دوران اول در قلمروی قدسی به دنیا آمد. مادرش اآرون دختر اولوه پادشاه تلری بود و پدرش فین آرفین کوچکترین پسر فینوه از زن دومش ایندیس .او چهار برادر به نامهای فینرود ،اورودرت ، آنگرود و آاگنور داشت .او از جمله الفهایی بود که دو درخت را دیده بود . مادرش او را نرون صدا میزد و پدرش آرتانیس نامیده بودش . او همچنین آلاتاریل نیز خوانده میشد . او بسیار زیبا و بلند قامت بود :
" گالادریل ، زیباترین در خاندان فینوه بود . گیسوانش به روشنی طلا بود و مانند آنکه تشعشع لورلین را در خود داشته باشد " ( سیلماریلیون)
بعد از آنکه دو درخت توسط ملکور و آنگولیات نابود شدند و سیلماریل ها دزدیده شد ، فیانور سخنرانی پر شوری برای نولدور کرد و آنها را متقاعد ساخت تا همراه او به سرزمین میانه بروند . گالادریل با آنکه به فیانور اعتماد نداشت اما دلش می خواست به سرزمین میانه برود . هنگامی که نولدور برخلاف خواسته والار والینور را ترک کردند ، از بازگشت محروم شدند.
" اما گالادریل تنها زنی از نولدور بود که دلیر و استوار ایستاد و هنگام مجادله شاهزادگان او مشتاق رفتن بود . هیچ سوگندی نخورده بود ، اما سخنان فیانور درباره ی سرزمین میانه او را به هیجان آورده بود ."
فیانور و همراهانش کشتی ها را برای رفتن به سرزمین میانه برداشتندو رفتند اما هرچند که گالادریل و خویشاوندانش منتظر ماندند او کشتی ها را بازنگرداند ، آنها دریافتند که به آنها خیانت شده . در گذشتن از سرزمین یخ بندان هلکاراکسه که یخهای تیز ئ برنده ای داشت ، گالادریل در در هدایت مردمش به سرزمین میانه بسیار کمک کرد . با رسیدن به سرزمین میانه دریافتند جنگی بین دو طرف در گرفته و بسیاری کشته شدند .
گالادریل سپس به دوریات رفت تا زندگی کند زیرا تینگول پادشاه دوریات عموی مادرش بود . در آنجا او دانش و خرد بسیار از ملیان همسر تینگول فراگرفت . در دوریات او با کلبورن ، بزرگترین خواهر زاده ی تینگول ملاقات کرد و عاشقش شد و با او ازدواج کرد . آنها مدتها در سفر بودند تا سرانجام در لوتلورین سکونت کردند و با گم شدن آمروت پادشاه الفهای جنگلی ، کلبورن فرمانروای آنان شد . پس از سالها آنها صاحب یک دختر شدند ، کلبریان که با الروند فرمانروای ریوندل ازدواج کرد .
در سال 1693 دوران دوم کلبریمبور صنعتگر الفی که پسر کوروفین ، پسرعموی گالادریل بود ، ننیا حلقه ی آب را به او بخشید که یکی از سه حلقه های قدرت الفها بود . او در دوران دوم و سوم از قدرتش برای مبارزه با بدی استفاده کرد زیرا او می توانست ذهن سائوون را بخواند بون آنکه افکارش آشکار شود . آنها سه بار حمله سائورون را که از دول گولدور سازماندهی می شد دفع کردند . کلبورن و گالادریل به مردمی که بسیار محتاج کمک بودند اندرز و هدایای جادویی می دادند . و این گالادریل بود که برای اولین بار شورای سفید را تشکیل داد . بعد از نابودی سائورون کلبورن با نیروهایی از رودخانه گذشت و دول گولدور را گرفت ، و گالادریل دیوارهای آن را نابود کرد و گودالهایش را خالی و پس از آن جنگل پاکیزه شد .
یاران حلقه در سفرشان ، هنگام فرار از موریا به لورین آمده و با گالادریل و کلبورن ملاقات کردند . آنها زیبا ، باریک ، موقر و بلند قامت توصیف شده اند . نشانی از کهنسالی نداشتند مگر آنکه در عمق چشمهایشان می نگریستی که انبانی از خاطرات بود . گالادریل سفید پوشیده بود و موهای طلایی سیری داشت صدایش آهنگین بود اما عمیق تر از دیگر زنان سخن می گفت.
در تمام داستان خرد گالادریل مشخص است . او غمی را که گیملی در گذر از موریا حس کرده بود ، درک کرد و با محبت و تفاهم پذیرای دشمن دیرینه الفها شد . او سپس به فرودو و سم اجازه داد تا در آینه بنگرند .
فرودو حلقه یگانه را به او تقدیم کرد و او تصدیق کرد که آرزوی داشتنش را داشته اما آن را رد کرد .
گالادریل می دانست اگر ماموریت فرودو به موفقیت برسد سائورون نابود میشود اما پایان قدرت ننیا ، فریبندگی لوتلورین و زمان الفها در سرزمین میانه را به دنبال خواهد آورد .
در پایان جنگ حلقه والار به او اجازه بازگشت به والینور را می دهند به خاطر سعی و تلاش در مبارزه با بدی ، از خود گذشتگی و رد حلقه یگانه
او به همراه الروند ، بیلبو ، گندالف و فرودو به بندرگاه های خاکستری می رود و در حالی که سرتاپا سفید پوش بود سرزمین میانه را برای همیشه ترک می کند . در والینور او به دخترش کلبریان می پیوندد و کمی بعد کلبورن نیز به والینور می آید .
و این بود داستان گالادریل تنها شاهزاده نولدور طغیانگر که از جنگهای بلریاند جان سالم به در می برد و به والینور بازمیگردد .

منابع
_ ارباب حلقه ها
_ سیلماریلیون
_ داستانهای ناتمام
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:40  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

الادان و الروهير

الادان والروهیر پسران الروند هر دو در سال 130دوره ی سوم بدنیا آمدند.این برادران از لحاظ ظاهری مثل هم بودند.قد بلند، موی مشکی، چشمان خاکستری و قیافه ی نسبتا زیبا.
مادرشان کلبریان بود و خواهر کوچکترشان ارون.پدرشان الروند دورگه ی الف و انسان بود و او اختیار انتخاب بین زندگی فنا ناپذیر الف ها و زندگی فنا پذیر انسان ها را داشت.بچه هایش نیز با همین انتخاب روبه رو بودند.در سال 2509کلبریان در دروازه ی رد هورن در کوهستانهای میستی (مه الود)توسط اورک ها اسیر شد.الادان و الروهیر مادرشان را نجات دادند ، اما نه قبل از صدمه دیدن و شکنجه شدن او.
کلبریان به خاطر آزار و اذیتی که در مدت اسارت متحمل شده بود در سال بعد سرزمین میانه را ترک کرد و با کشتی به سرزمین فنا قدسی رفت.الادان و الروهیر که هرگز آنچه بر سر مادرشان آمده بود را فراموش نمی کردند سال های بسیاری را در تعقیب شجاعانه ی اورک ها صرف کردند.برادر ها اغلب در گروه دونه داین های شمالی(شامل اراگورن)رئیس دونه داین ها که در ریوندل به عنوان پسر خوانده ی الروند بزرگ شده بود ،بودند.الادان و الروهیر بعد از شورای الروند در اکتبر 3018همراه آراگورن به منظور تعیین اینکه چه چیزی باعث شده اشباح حلقه در گذر گاه وارنین پدیدار شوند بیرون تاختند.سپس برادر ها مسیر خودشان را برای بردن اخبار تصمیمات شورا به گالادریل به سمت لوثلورین ادامه دادند. گالادریل بعدا پیامی به ریوندل فرستاد که آراگورن به خویشاوندانش نیاز دارد.
در نتیجه گروه خاکستری شامل 30کماندو به رهبری هالباراد به سمت جنوب برای پیوستن به وی اعزام شدند.الادان و الروهیر آنان را همراهی کردند به خاطر اینکه می خواستند در جنگ با سایرون شرکت کنند.برادران زره ها و ردا های نقره ای-خاکستری پوشیدند.گروه خاکستری در اولین ساعات 6 مارس 3019 در نزدیک گذرگاه ایزن در روهان به آراگورن رسید.الروهیر پیامی از الروند را که میگفت روزها کوتاه است اگر عجله داری مسیر مردگان را به خاطر بیاور.اراگورن بعد از فهمیدن اینکه دزدان دریایی از سمت جنوب برای گاندور تهدیدی به حساب می آیند تصمیم به رفتن به مسیر مردگان گرفت.الادان و الروهیر به همراه کماندو ها و آراگورن ، لگولاس و گیملی به راه افتادند.انها در 8مارس از مسیر های مردگان عبور کردند.سپاه مرگ گروه خاکستری را تا پله گیر ، جایی که آنها قایق های دزدان دریایی را به تصرف خود در آوردند ، دنبال کردند.در جنگ صحرای پله نور در 15 مارس برادران در حالی که صورت هایشان را پوشانده بودند می جنگیدند.بعد از جنگ اراگورن نشان الندیرمیر(نشان سلطنتی پادشاهی شمال )را به الادان و الروهیر برای حفاظت داد.
برادران در نیمه شب از پیش اراگورن که به مجروحان کمک می کرد رفتند.در پی مذاکرات سرداران غرب در 16 مارس الروهیر اعلام کرد که او و برادرش امادگی دارند برای کمک به فردو از طریق زمان دادن به او برای انجام ماموریتش(نابودی حلقه)به جنگ علیه سپاهیان سایرون بپردازند.سپاه غرب در 18 مارس میناس تریث را ترک کرد.الادان و الروهیر به همراه 500 سوارکار همراه شوالیه ها و کماندو های دول امروث به سوی سایرون تاختند.،نها در خط اول جبه ی جنگ تا زمان نابودی حلقه و سلطنت سایرون جنگیدند.الادان و الروهیر در صحرای کورمالن در 8 اوریل در جشن پیروزی شرکت کردند و در 8می یک هفته بعد از تاجگذاری اراگورن میناس تریث را به سمت شمال ترک کردند.
در شب نیمه ی تابستان آنها در راس گروه اسکورت کننده ی ارون خواهرشان که رو بعد با اراگورن ازدواج کرد به میناس تریث بازگشتند.الدان و الروهیر در مراسم تدفین شاه تئودن در روهان شرکت کرده و در 14 اگوست در ادوراس با خواهرشان خداحافظی کردند.
الروند در 3021 سرزمین میانه را ترک کرد اما پسرانش برای سال های زیادی در ریوندل باقی ماندند.آن دو انتخابشان را برای باقی ماندن در سرمین میانه یا رفتن به سرزمین قدسی را به تاخیر انداختند و در نهایت آنچه انتخاب کردند معلوم نیست.اسامی الادان و الروهیر به سختی معنای مرد الفی را می رساند و نشان دهنده ی میراث مشترک آن دو است.ال به معنی ستاره است و الفها الدار یا مردمان ستاره نامیده می شدند.الروهیر شامل( روهیر) به معنای صاحب یا ارباب اسب یا شوالیه میباشدو معنی الروهیر شاید شوالیه ی الف باشد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:35  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

خوب قراره امروز بازی جالب ارباب حلقه ها ۳ یا lord of the ring :the return of the king رو نقد کنیم: 

ارباب حلقه ها 1 یک بازی کاملا معمایی و فکری تمام است و خیلی کم در آن به جنگ توجه شده اما ارباب حلقه ها 2 به نسبت بهتر شده و بیشتر برای گیمر های اکشن ساخته شده و اما ارباب حلقه های 3 ارباب حلقه های 3 یک بازی اکشن تاریخی و تخیلی است که کاربر را در اوج تخیل فرو میبرد این بازی براساس فیلم ساخته شده و از جنگ قلعه helms deep به بعد میباشد این بازی یک بازی فوق العاده برای گیمر هایی است که تیر اندازی با کمان و بازی کردن اکشن با شمشیر را دوست دارند ( مثل من) البته این بازی هم مثل بازی های دیگر معایبی هم دارد مثلا قرار است که این بازی بر اساس فیلم طراحی شده باشد اما بر خلاف فیلم آراگورن نقش قهرمان بازی  مبارزه ای با  پادشاه مردگان داشت در حالی که در فیلم کوچک ترین مبارزه ای بین این دو  انجام نگرفته است اما در اغلب بازی هایی که بر اساس فیلم ساخته میشوند این مشکل و جود دارد یکی از خوبی هایی که این بازی برای گیمر های حرفه ای دارد به درد خوردن امتیاز است که در بیشتر بازی ها فقط برای رکورد زدن استفاده میشود اما در این بازی از امتیاز برای خرید قدرت ها و تکنیک ها استفاده میشود که خود تشویقی است برای گیمر که مرحله را با حداکثر امتیاز به پایان برساند و بتواند با حرص و ولع بیشتری به کشتن اورگها ادامه دهد و همچنین یکی دیگر از مزایا و جذابیت های این بازی در رمز های آن است که تا این بازی را به پایان نرسانید اجازه استفاده از رمز ها به شما داده نخواهد شد اما وقتی بازی را به پایان می رسانید هم رمز ها در اختیار شما قرار داده می شود و هم  چند پلیر جدید به بازی اضافه میشود مانند مری پپین و فارامیر که از قدرتمند ترین افراد بازی هستند و البته بستگی به عادت شما هم دارد و در پایان سیستم مورد نیاز این بازی را برای شما عزیزان گذاشته ام :

 

CPU :1/8 GHz

RAM:256MB DDR 

Graphic card:64 MB OR UP

HDD Space: 3/2GB

Windows:2000/xp

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:20  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

سلام خوبيد چه خبر؟راستي  من مديونتون ميكنم اگه بياين و نظر ندين مديونين

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:57  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

the lord of the rings
ارباب حلقه ها


نوع بازی ها: فیلم==>بازی یا بهتر بگم کتاب==>فیلم==>بازی

نام بازی ها و اطلاعات:



The Lord of the Rings: The Fellowship of the Ring :
پلتفروم ها: ps2-xbox-pc
نوع:اکشن


The Lord of the Rings: The Two Towers:
پلتفروم ها: xbox-ps2
نوع:اکشن


The Lord of the Rings: The Return of the King:
پلتفروم ها: pc-ps2-xbox
نوع :اکشن


The Lord of the Rings: War of the Ring:
پلتفروم ها: pc
نوع:استراتژیک



The Lord of the Rings, The Third Age :
پلتفروم ها:ps2-xbox
نوع :اکشن


The Lord of the Rings, The Battle for Middle-earth :
پلتفروم ها: Pc
نوع:استراتژیک


The Lord of the Rings: Tactics :
پلتفروم: psp
نوع:اکشن


The Lord of the Rings, The Battle for Middle-earth II :
پلتفروم: Pc-xbox360
نوع:استراتژیک
توضیح:دارینوس این بازی رو دوبله کرده و به نظر منم خوب دوبله شده البته بعضی از شخصیت ها اصلا صداشون به قیافشون نمی خورد big smile.gif winking.gif



The Lord of the Rings, The Battle for Middle-earth II, The Rise of the Witch-King :
پلتفروم: Pc
نوع:استراتژیک



The Lord of the Rings Online: Shadows of Angmar :
پلتفروم: pc
نوع:نقش آفرینی یا همون rpg

The Lord of the Rings: Conquest :
پلتفروم: Pc-xbox360-ps3
نوع:اکشن
توضیح:این بازی به زودی قراره بیاد big smile.gif و دوستان تاپیکی در این مورد زدن



توضیحاتی در مورد کتاب:
نویسنده:جی.آر.آر.تالکین

نام کتاب ها:
ارباب حلقه ها:یاران حلقه
ارباب حلقه ها:دو برج
ارباب حلقه ها:بازگشت پادشاه

خلاصه ی داستان:
سائورون در زمان های بسیار دور حلقه های قدرتی میسازد و قدرتمند ترین حلقه رو برای خود نگه میدارد.او بعدا به نیرویی شیطانی تبدیل میشود و زمین و زمان رو بهم میریزد . حالا نیرو های روشنایی حلقه رو به طور اتفاقی پیدا میکنند و برای نابودی آن حلقه باید در همون جایی که ساخته شده در همون جا نابودش کنند و آن مکان در قلب شهر های سائورون قرار دارد.در این بین نیرو های روشنایی باید برای نابودی حلقه ی قدرت به آن شهر به طور مخفیانه ای بروند ولی در این بین اتفاقات زیادی می افتد که باید کتاب رو بخونید تا بفهمید big smile.gif

(دوستان اگر جایی رو اشتباه نوشتم بگید تا درست کنم.الان کتاباش پیشم نیست برای همین فکر کنم غلط غلوط زیادی نوشتم big smile.gif )



توضیحاتی در مورد فیلم:

کارگردان:Peter Jackson

بازیگران:

Elijah Wood:فرودو بگینز

Ian McKellen:گاندالف

Viggo Mortensen:آراگورن

Sean Astin:سَم

John Rhys Davies:گیملی

Orlando Bloom:لگولاس

Christopher Lee:سارومان

Sala Baker:سائورون


=================================================
پیشنهاد:به نظر من اول کتاب رو بخونید بعدش فیلم رو ببینید و بعدش بازی کنید تا از قضیه ی این ماجرا سر در بیارید و سر در گم نشید big smile.gif

=================================================
دوستان اگر کم و کسری داشت ببخشید این چیزی بود که فعلا از دستم بر میومد happy1.gif happy1.gif

منبع:دارینوس

من با نام نيو ۱۲ اونجا عضو هستم خيلي باحاله بريد ببينيد...

راستي من مديونتون ميكنم اگه بياين تو وب و نظر ندين

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 12:44  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

سلام راستی اگه راجع به تالکین تحقیق کرده باشید میفهمید که اون در کنار کار های دیگرش شغل اصلیش تاریخ شناس بوده با دقت در ((کتاب سرخ))می فهمیم که ارباب حلقه ها نیز کتاب تخیلی نیست بلکه حقیقی است...شاید به من میخندید ولی حالا باور نکنید..............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:14  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:8  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

جناب آقای شاه جادو پیشه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 10:57  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 15:12  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

mitrandir.blogfa.com

اكنون خطر حلقه براي فرودو كاملا مشخص گشته بود بايد حلقه را از چشم سارومان خائن و سائورون پليد دور نگه مي داشتند پس فودو چاره اي جز اطاعت فرمان الروند نداشت پس گروه حامل حلقه عازم سفر به سمت جنوب شدند

افراد گروه عبارت بودند از :كندالف پير و خاكستري ساحر بزرگ،آراگورن تكاور همراه با شمشير النديل از تبار آراتورن و ايزيلدور پسر النديل اهل ميناس ايتيل،برومير از مردان قوي بنيه؛ جنوب همراه شاخ خود،گيملي دورف،لگولاس الفو دسته؛ هابيت ها(هافلينگ)فرودو بگينز،سام گمگي،مري برندي باك،پري گرين توك..

آري سفر دورف همراه با الف غير قابل باور بود اما در اين مسير بسياري از اختلافات زدوده گشت

سفر به راهنمايي ساحر پير گندالف آغاز گشت ماجرا به دروازه هاي موريا كشيده گشت و حدس زدن اتفاق براي همه آسان بود

در موريا سكوتي غمبار گروه را در بر گرفته بود اما با از دست دادن گندالف بر روي پل خزد_دوم بر اين غم افزوده شد

بعد از رفتن گندالف مسئوليت سنگين وي بر دوش آراگورن مرد بيابان افتاد  هرچند آراگورن مرد بيابان بود اما گندالف حرفي ديگر بود

ماجرا ادامه داشت ....به لوتلورين زيبا نزديك گشتند آري بانو گالادريل به نيكي از ميهمانان الروند پذيرايي  كرد

دوباره گروه سفر را به سمت جنوب ادامه دادند اما اين بار غم گذشتن از لوتلورين نيز افزوده گشت در اين ميان دسته هاي اورگ به فرمان سائورون و سارومان در پي حلقه بودند به گروه رسيدند به دنبال هافلينگ ها بودند دشمن ميدانست حامل حلقه يك هافلينگ است
در آن روز شوم فرودو تصميم به تنها رفتن گرفت اما تحت هيچ شرايطي نمي توانست از سام گمگي بگذرد پس سام و فرودو تنها رفتند از طرفي اورگها حمله كردند و خواستند مري و پي پين را ببرند برومير به دفاع برخواسته بود پس به مرگ رسيد اما اورگها ان دو هافلينگ را بردند از طرف ديگر
آراگورن و گيملي و لگولاس به دنبال فرودو و سام ميگشتند اما بي فايده بود پس باز گشتند و مرد جنوب را كشته يافتند آري ياران پراكنده گشتند....پايان كتاب اول.
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:14  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

sedasima.blogfa.com

وقتی خبر مهمانی آقای بیلبو بگینز در سرتاسر شایر و حتی فراتر از آن پیچید،  بسیاری از مردم شاهد تدارکات بسیاری بودند که برای مهمانی صورت گرفته بود.

اما هنوز، به جز فرودو و گندالف هیچ کس از نقشه ی اصلی بیلبو آگاهی نداشت.

بیلبو خواستار هوای کوهستان شده بود، او باید می‌رفت، اما بیلبو در ماجراجویی‌های جوانی‌اش، گنجی با ارزش‌تر از همه‌ی گنج‌ها ولی در عین حال خطرناک هم یافته بود.

حلقه ی قدرت!

حلقه ای که متعلق به ارباب تاریکی سرزمین میانه بود: سائورون!

هر کس که این حلقه را به دست می‌کرد،  دیگر چشمان عادی یارای دیدن او نبودند.

بیلبو در مراسم سخنرانی‌اش از مردم خداحافظی می‌کند و حلقه را به انگشت کرده و راهی شمال می‌شود و تمام میراث خود را از جمله حلقه به دست فرودو می‌سپارد.

گندالف پس از چندین سال غیبت از راه می‌رسد و رازی را با فرودو مطرح می‌کند: مسئله مربوط به حلقه است، ارباب حلقه بازگشته و می‌داند که حلقه به دست او افتاده، به دست بگینزها از شایر!

شایر در خطر است، نیروهای دشمن همه جا هستند و حلقه باید هر چه زودتر به مکانی امن برسد. این گفتگو در تابستان پنجاه سالگی فرودو انجام می‌شود و قرار می‌شود که در پاییز، در روز تولد او و بیلبو، فرودو به همراه سام باغبان بگ‌اند که تنها کسی است که از راز حلقه خبر دارد به سوی باک‌لند حرکت کنند و گندالف قول می‌دهد که در روز حرکت به شایر بیاید.

ولی گندالف نمی‌آید و فرودو در شایر تظاهر می‌کند که پولش تمام شده و اینک به باک‌لند می‌رود تا زندگی آرامی را در زادگاهش داشته باشد. و تمام این کارها برای این بوده که نظر کسی به مسافرت آقای بگینز ارباب بگ‌اند جلب نشود، زیرا جاسوسان دشمن همه جا هستند.

فرودو و سام به همراه پی پین که یکی از اقوام دور فرودو است و در اثاث‌کشی به آن‌ها کمک می‌کرده، راهی باک لند می‌شود. در بین راه آن‌ها دو بار با سوار سیاهی روبرو می‌شوند که تا‌کنون نظیر او را در شایر ندیده‌اند، فرودو احساس بدی نسبت به آن دو سوار دارد.  آن‌ها با الف‌ها روبرو می‌شوند و اطلاعاتی از آن‌ها می‌گیرند، ولی فرمانده‌ی آن‌ها، گیلدور، چیزی راجع به سوار‌های سیاه به آن‌ها نمی‌گوید. آن‌ها به خانه‌ی یکی از دهقانان ساکن کنار جاده می‌روند و در آنجا برای چند ساعت پناهنده می‌شوند. دهقان ماگوت به آن‌ها می‌گوید که سواری سیاه عصر به آنجا آمده و سراغ آقای بگینز را می‌گرفته است، سواری که سگ‌های ماگوت جرات ابراز عمل را به او نداشته‌اند.  آن‌ها بعد از خداحافظی از خانواده‌ی ماگوت در پشت گاری او سوار شده و به سوی باک لند می‌روند. در بین راه با مریادوک برندی‌باک برخورد می‌کنند، مری نگران آن‌ها شده است چون آن‌ها از ساعت موعودی که قرار بود، به باک لند برسند دیر کرده بودند.

ماگوت از آن‌ها جدا شده و چهار نفری به سوی باک لند می‌روند که در بین راه سوار سیاهی را می‌بینند و آن‌ها از ترس، سوار قایق‌های رودخانه ی برندی واین می‌شوند و از آن طریق به باک لند می‌رود.

در آنجا فرودو متوجه می‌شود که سام تمام مدت به عنوان جاسوس، خبرهای سفر فرودو را به مری و پی پین می‌داده است. مری و پی پین اصرار می‌کنند اکنون که از تمام ماجراهای حلقه خبر دارند باید فرودو با آن‌ها هم سفر شود. اما اکنون که همه‌ی آن‌ها خطر سواران سیاه را حس کرده‌اند، باید راهی اندیشید: جنگل قدیمی!

جنگل قدیمی جایی در شرق باک لند قرار دارد که در آن سو به بری می‌رسد. ولی افسانه‌های بسیاری در مورد جنگل هست، خباثت درختان، موجودات ترسناک و توهمی در جنگل. . .

آن‌ها وارد جنگل می‌شوند و در همان اوایل راه گم می‌شوند، اسبچه‌های خود را از دست می‌دهند و هنگامی که برای استراحت به کنار آبگیری می‌نشینند، درخت بیدی که در آنجا روییده است، باز شده و مری و پی پین را به اسارت می‌گیرد، فرودو و سام کمک می‌خواهند و در این لحظه شخصی که نه انسان است و نه‌ هابیت آشکار می‌شود: تام بامبادیل!

کسی که از اول بوده، از آغاز و او نگهبان جنگل است و هیچ کس در داخل مرزهایش به قدرت او نمی رسد. ‌هابیت‌ها در خانه ی او اقامت کرده و از ماموریت خود که رساندن حلقه به جای امن است با او صحبت می‌کنند، تام به آن‌ها ریوندل را پیشنهاد می‌دهد، محل زندگی ارباب الروند، یکی از داناترین الف‌های سرزمین میانه که سال‌های بسیاری عمر کرده است.

هابیت‌ها از او جدا شده و در جنگل به سوی بری راه می‌افتند. آن‌ها به دام موجودات گورپشته‌ای می‌افتند که باز هم بامبادیل به کمک آن‌ها می‌شتابد و آن‌ها را تا دروازه‌های بری همراهی می‌کند.

هابیت‌ها به مهمانخانه‌ی اسبچه ی راهوار می‌رسند،  استراحتی کوتاه می‌کنند و به سالن مهمانخانه می‌آیند و با گفتگو‌های مردم بری و نقل قول‌های آنان سرگرم می‌شوند، فرودو متوجه مردی می‌شود که در گوشه‌ای تاریک نشسته است و به او نگاه می‌کند، آن مرد فرودو را به سوی خود می‌خواند، نام او استرایدر است، از مردمان تکاور شمال. در بری اطلاعات کمی از آن‌ها موجود است. او با فرودو صحبت می‌کند و به او هشدار می‌دهد که همراهانش به علت افراط در خوردن مشروب در حال گفتن چیزهایی هستند که خطرناک است. فرودو بگینز که به درخواست گندالف در سفر با اسم آقای آندرهیل مسافرت می‌کند به روی میز پریده و برای پرت کردن حواس جمعیت شروع به خواندن آواز می‌کند. او از روی میز سر خورده و دستش به داخل حلقه می‌رود و برای لحظه‌ای نامرئی می‌شود. مردم همه تعجب می‌کنند اما بیش از آن خطری است که آن‌ها را تهدید می‌کند، فرودو به کناری خزیده و پیش استرایدر می‌رود، و استرایدر به او می‌گوید که آقای بگینز این کار شما بیشتر جلب توجه کرد.

فرودو سر و ته قضیه را به صورتی تمام می‌کند و در آخر شب، مهمانخانه‌دار و استرایدر از او می‌خواهند که صحبتی خصوصی با فرودو داشته باشند.

استرایدر در مورد خطرات راه با آن‌ها صحبت می‌کند و از آن‌ها می‌خواهد که او را به عنوان راهنما بپذیرند. اما سام و فرودو به او اطمینان نمی کنند، در این لحظه باتربار که مهمانخانه‌دار است وارد می‌شود و می‌گوید خبری از گندالف دارد، نامه‌ای که چند ماه پیش ساحر خاکستری به او داده تا به شایر پست کند ولی باتربار فراموش کرده است. در نامه از شخصی به اسم استرایدر صحبت شده و گندالف اشاره کرده که او دوست آن‌ها است و از ماجرای حلقه خبر دارد و حتی نشانه‌ای هم به آن‌ها می‌دهد: شمشیر شکسته‌ای که این شمشیر در اختیار استرایدر است.

بعد از این که فرودو قبول می‌کند که استرایدر راهنمای آن‌ها باشد تا از راه میان‌بر آن‌ها را به تپه‌های ودرتاپ برساند(جاده تحت نظر سواران بود) مری از در وارد شده و می‌گوید که سواران در بری هستند و از دروازه گذشته‌اند.

استرایدر به آن‌ها پیشنهاد می‌دهد که باید اتاق خود را عوض کنند چون اتاق‌های ‌هابیتی کاملا مشخص هستند.

در نیمه‌های شب صدای جیغ و فریاد از اتاق‌ هابیتی به گوش می‌رسد و صدای شیهه‌ی اسب‌ها.

صبح روز بعد مهمانخانه‌دار متوجه می‌شود که اسب‌های اصطبل او دیشب رم کرده و فرار کرده‌اند و در شب به مهمانخانه حمله شده است. مسافران مجبور می‌شوند یک اسب پیر را با سه برابر قیمت از یک انسان شرور خریداری کنند و در حالی که تمام مردم شهر دور دروازه جمع شده اند از شهر خارج شوند: جلب توجهی به طور کامل!

استرایدر از راه‌های میان بر و پر پیچ و خم ‌هابیت‌ها را به سوی تپه‌های ودرتاپ می‌برد، هیچ خبری از سوارها نیست و آن‌ها مشتاقانه منتظر رسیدن به گدار هستند. در شبی که آن‌ها در خود تپه اتراق کرده اند، پنج سوار سیاه به آن‌ها حمله می‌کنند، استرایدر مشغول نبرد با آن‌ها می‌شود و فرودو برای فرار، حلقه را به دست می‌کند و در آن لحظه متوجه اشباحی سفید می‌شود که تاجی بر سر دارند و یکی از آن‌ها دشنه‌ای را در شانه‌ی فرودو فرو می‌کند.

استرایدر سواران را فراری می‌دهد و به فرودو و زخمش نگاه می‌کند. دشنه‌ای جادویی از طرف ارباب تاریکی، دشنه‌ای که هدف آن قلب فرودو بوده و این خاصیت را دارد که فرد آسیب دیده را به یکی از اشباح حلقه یا سوار‌های سیاه تبدیل کند. او با کمک نوعی گیاه دارویی به اسم آتلاس یا علف شاهان سعی در بهبودی زخم فرودو دارد، فرودو را سوار بر اسب می‌کنند و به سوی گدار به پیش می‌روند در حین گذشتن از یکی از آخرین پل‌ها صدای پای اسبی را می‌شنوند که متعلق به سواران نیست: یکی از الف‌های ریوندل به نام گلورفیندل!

گندالف به ریوندل رفته و او را برای کمک فرستاده است. گلورفیندل متوجه زخم فرودو می‌شود و می‌گوید که فقط ارباب الروند است که می‌تواند او را معالجه کند، او فرودو را بر جلوی اسب خود می‌نشاند و از بقیه جدا شده و با سرعت به سوی گدار می‌تازد، سوارها او را تعقیب می‌کنند تا این که به گدار می‌رسند. اسب او از آب رد می‌شود ولی سوار‌ها که در حال عبور هستند توسط افسون مردم الف که برای محافظت از مرزهای خودشان ترتیب داده اند گرفتار می‌شوند. آب رودخانه طغیان می‌کند و به صورت سیل به سوی آنان می‌آید، فرودو در حال نیمه بیهوشی موج‌هایی به صورت اسب‌های سفید را در پیشاپیش آب می‌بیند.

 

بخش دوم یاران حلقه

 

فرودو از بستر بیماری بر می‌خیزد و گندالف و الروند را بر سر بستر خود می‌بیند، آن‌ها برای او توضیح می‌دهند که طغیان رودخانه حاصل جادوی الف‌ها به همراه کمک گندالف بوده است. فرودو به دیدار دوستانش می‌رود و . . . .

و بیلبو را می‌بیند، پس از 17 سال جدایی، فرودو عموی خود را می‌بیند، درد و دل‌های‌ هابیتی روحیه ی فرودو را مستحکم می‌کند، و شرکت در مراسم جشن الف‌ها، و آشنایی با بانو آرون و لگولاس، و هم صحبتی با گلوین یکی از دورف‌های دیل را تجربه می‌کند. الروند اعلام می‌کند که فردا شورایی برای بررسی موقعیت حلقه تشکیل می‌شود.

فرودو، گندالف، استرایدر، بیلبو و تنی چند از مردمان آزاده‌ی جهان به همراه مردی از سرزمین گوندور به نام بورومیر که برای تعبیر خوابی پیش الروند آمده، در این جلسه حضور دارند.

در این جلسه هر کس ماجرایی را تعریف می‌کند، الروند قضیه ی ساخته شدن حلقه‌ها، بیلبو ماجرای یافتن حلقه در شصت سالگی، گندالف ماجرای خیانت شهر ایزنگارد و شخص سارومان که رئیس فرقه ی جادوگران است را اعلام می‌دارد، گلوین می‌گوید که برج تاریک و ارباب تاریکی برای تطمیع دورف‌ها دست به کار شده‌اند و چون دورف‌ها قبول نکرده‌اند، احتمال حمله به داین می‌رود. فرودو ماجرای سفر خود از شایر تا ریوندل را می‌گوید و بورومیر خوابی را که برادرش و خود او دیده‌اند و در آن به وضوح از حلقه صحبت شده است را بازگو می‌کند، در این صحبت‌ها مشخص می‌شود که استرایدر یکی از نوادگان پادشاهان باستانی است که به بیابان گردی روی آورده است و نام اصلی وی آراگورن است. در شعر بورومیر به وضوح از شمشیر شکسته ی آراگورن اسم برده شده است.

شورا باید برای نابودی حلقه تصمیم بگیرد، حلقه فقط با آتش اژدها (که در آن زمان دیگر اژدهایی در آن سرزمین نمانده بود) و یا با آتش کوه هلاکت در موردور، مقر دشمن، نابود می‌شود، یعنی حلقه فقط توسط همان کوره‌ای که توسط آن ساخته شده، ذوب می‌شود.

بنابراین باید عده‌ای به سرزمین موردور بروند و این سفر به این دلیل که دشمن تصور نمی‌کند که ایشان بخواهند حلقه را نابود کنند و فکر می‌کند که مردم آزاده قصد استفاده از آن را دارند، کاملا پنهانی می‌ماند و در صورت احتیاط کردن کسی متوجه آنان نمی‌شود.

فرودو برای این سفر انتخاب می‌شود به همراه سام دوست جدا‌نشدنی‌اش و الروند می‌گوید که افراد دیگری را هم با آن‌ها روانه خواهد کرد.

بورومیر در اینجا درخواست می‌کند که از حلقه برای نابودی دشمن استفاده کند، چون مردم شهر او سخت در جنگ هستند و نیروهای دشمن از مرزها گذشته اند، ولی الروند می‌گوید اگر از حلقه استفاده شود حالت اغوا کننده‌ای دارد و حامل آن را فریفته‌ی قدرت می‌کند به طوری که ارباب تاریکی دیگری ظهور خواهد کرد.

همراهان حلقه انتخاب می‌شوند: فرودو و سام، مری و پی پین(که بر سر انتخاب آن‌ها بحث‌هایی در گرفت) بورومیر و آراگورن که تا شهر میناس‌تی‌ریت آن‌ها را همراهی می‌کنند، و گندالف که باید راهنمای ‌هابیت در موردور باشد و گیملی و لگولاس از نژاد دورف‌ها و الف‌ها.

فرودو با بیلبو وداع می‌کند و برای محافظت از او نیم تنه‌ای ساخته شده از نقره که هیچ سلاحی به آن کارگر نیست، را به همراه شمشیر قدیمی خودش استینگ به او می‌دهد. گروه به سوی جنوب رهسپار می‌شود تا از طریق گذرگاه کوهستانی کارادهراس از رشته کوه‌هایی که از میان سرزمین میانه گذشته است عبور کنند، طوفان و برف شدید آن‌ها را متوقف می‌کند و گروه تصمیم می‌گیرد که وارد موریا شود. موریا معدن قدیمی دورف‌ها است، تالارهایی عظیم و پر ابهت از ستون‌های سنگی در زیرزمین که نشان از قدرت ساخت و ساز دورف‌ها دارد. آخرین خبر این بوده که بالین پسرعموی پدر گیملی چند سال پیش در آنجا ساکن شده بود. گروه پس از عبور از راهروهای تاریک و پرتگاه‌های عمیق، با صحنه‌ای مواجه می‌شوند که آن‌ها را تکان می‌دهد.

جنگی در گرفته و پادشاهی موریا سقوط کرده است، با پیدا کردن اتاق مزربول آن‌ها مقبره‌ی بالین را می‌یابند و همچنین کتابی که وقایع چند سال اخیر موریا را نشان می‌دهد. حمله‌ی وحشتناک اورک‌ها، گیر افتادن دورف‌ها در اتاق‌های در بسته و سرانجام کشتار آن‌ها. در همین لحظه صدای کوبش طبل‌ها شنیده می‌شود و اورک‌ها به داخل اتاق می‌ریزند و نبرد در می‌گیرد، پس از چندی یکی از اورک‌ها زوبین خود را به فرودو می‌زند و بقیه به این تصور که فرودو مرده است، جنازه ی او را برداشته و به سوی دالان‌هایی که به زیرزمین می‌رود، حرکت می‌کنند.

دیدن نیم تنه ی فرودو آن‌ها را، مخصوصا گیملی را، شگفت زده می‌کند، زرهی از جنس میتریل که نقره‌ی خالص است.

آن‌ها در حالی که در نزدیکی پل خزد-دوم هستند با موجودی شرور مواجه می‌شوند: بالروگ! موجودی از جنس آتش و سنگ. گروه از پل باریک سنگی می‌گذرند و گندالف به مبارزه با رقیب خود می‌پردازد، نبرد شعله‌های آنور شعله ی اودون را شکست می‌دهد و پل در محلی که بالروگ ایستاده است دچار شکستگی می‌شود و آن موجود در تاریکی اعماق سقوط می‌کند. ولی در آخرین لحظه با ریسمانی از آتش که در اختیار دارد گندالف را هم با خود به ورطه‌ی تاریکی می‌برد. 

گروه متاثر از فقدان راهنمای خود از معادن بیرون می‌آیند، راهی سرزمین طلابیشه می‌شوند، بیشه ای جادویی همراه با بانویی جادویی، گالادریل!

آن‌ها توسط نگهبان‌های الف به شهر لورین می‌روند و مدتی را در آنجا می‌مانند، در شبی گالادریل سام و فرودو را به سوی باغ خود می‌برد، در آنجا آینه ای وجود دارد که همه چیز را نشان می‌دهد:گذشته، حال، آینده، چیزهایی که دوست داری ببینی و چیزهایی که دوست نداری ببینی.

فرودو و سام با نگاه کردن در آن دنیایی ناگوار را می‌بینند، اسارت و بردگی و از بین رفتن تمام خوبی‌ها. این‌ها سرنوشتی است که اگر حلقه دست دشمن بیافتد در انتظار مردمان آزاده است.

بانو گالادریل و پادشاه کلبورن هدایایی را به همراه سه قایق سبک الفی و شنل‌های خوش بافت لورین به همراه نوعی نان سفر به نام لمباس به آن‌ها می‌دهند.

به فرودو شیشه‌ای داده می‌شود که به گفته‌ی گالادریل نور البریت در آن وجود دارد و هنگامی که تاریکی جای امید را می‌گیرد، در دل پاکان شجاعت می‌افکند.

آن‌ها به سرکردگی آراگورن وارد آب‌های آندوین، رودخانه ی بزرگ می‌شوند، در جریان رودخانه تیراندازی‌هایی به سوی آن‌ها می‌شود و آراگورن که اکنون در تنگنایی فکری قرار گرفته است، دچار سردرگمی می‌شود، هنگامی که گندالف با آن‌ها بود وظیفه ی راهنمایی‌ هابیت‌ها با او بود و آراگورن بنا به گفته‌های شعر به میناس‌تی‌ریت می‌رفت ولی اکنون چه؟

آن‌ها پس از وارد شدن به مرزهای گوندور، قدیمی‌ترین سرزمین آدمیان، از کنار مجسمه‌های سنگی ایزیلدور و آناریون عبور می‌کنند که نماد پادشاهی مقتدر گوندور است و آراگورن با دیدن پدران خود احساس شوق می‌کند و سایر مسافران دیگر آن تکاور رنجور را نمی‌بینند، بلکه به نظر می‌رسد که او قد کشیده است و مقتدر و مغرور در حال راندن قایق است.

آن‌ها برای استراحت در کنار یکی از سواحل رودخانه به اسم پارت گالن توقف می‌کنند. آراگورن متوجه می‌شوند که فرودو و بورومیر در بین جمع نیستند، و تصور می‌کنند که برای جمع کردن هیزم رفته‌اند.

اما فرودو که برای قدم زدن در جنگل‌ها رفته است با بورومیر رو‌به‌رو می‌شود،  بورومیری که نوعی اشتیاق کورکننده در نگاهش دیده می‌شود. او به فرودو می‌گوید که تصمیم نابود کردن حلقه اشتباه است و مردم شهر من سخت در حال جنگ هستند و بودن حلقه در نزد سپاه خودی غنیمتی بزرگ است، فرودو که از دادن حلقه به او خودداری می‌کند با حمله ی بورومیر مواجه می‌شود. فرودو حلقه را به دست کرده و ناپدید می‌شود و در دنیای تاریکی که انسان زمانی که حلقه را به دست دارد در آن قرار می‌گیرد، به سوی اتراق گاه حرکت می‌کند.

در همین اثنا افراد گروه نگران آن دو می‌شوند و برای جستجو به دنبال آنها آماده می‌شوند که بورومیر بر می‌گردد و می‌گوید که فرودو حلقه را به دست کرده و ناپدید شد ولی از عملی که انجام داده بود چیزی نمی گوید. هر یک از اعضای گروه به برای یافتن فرودو به سویی روانه می‌شوند. فرودو سخت مشغول فکر است که اکنون با وجود این کار بورومیر رفتن او با گروه کار درستی است یا نه؟او می‌خواهد به تنهایی بار مشقت بار حمل حلقه را به دوش بکشد.

ناگهان صدای شاخ بورومیر، که شاخی باستانی است و نسل به نسل به دست فرزندان گوندور می‌رسد(و گفته می‌شود که اگر در داخل گوندور به صدا در آید، صدایش در سراسر قلمرو گوندور شنیده می‌شود)در جنگل طنین افکن می‌شود و اورک‌ها به گروه حمله می‌کنند، هر یک از افراد گروه در جایی مشغول جنگ هستند که فرودو مقداری از وسایل را بر می‌دارد و سوار یکی از قایق می‌شود. سام که از قبل متوجه تصمیم فرودو بود، به دنبال قایق در آب می‌دود و چون شنا نمی‌دانسته به زیر آب می‌رود، فرودو او را نجات داده و با هم راهی سرزمین‌های شرقی آندوین می‌شوند.

باز هم صدای شاخ بورومیر شنیده می‌شود و او در حالی که از مری و پی پین دفاع می‌کرده، با شجاعت در مقابل فوج اورک‌ها قرار می‌گیرد و با آنان مبارزه می‌کند،  ولی یکی از کمانداران اورک او را هدف قرار داده و فرزند گوندور را برای همیشه از دیدن شهر سفید محروم می‌شود.  

اورک‌ها مری و پی پین را اسیر کرده به سوی غرب راه می‌افتند و بدین ترتیب یاران حلقه از هم پراکنده می‌شود.

 

نقد فیلم :

 

صحنه‌های ابتدایی فیلم یاران حلقه تاریخچه‌ی ساختن حلقه و چگونگی تقسیم آن‌ها بین قبیله‌های مختلف و اشاره به این نکته که حلقه‌ی سائورون برای حکومت بر همه‌ی آن‌هاست را نشان می‌دهد و افزایش پلیدی و نبرد پرولوگ که ایزیلدور انگشت سائورون را قطع می‌کند و او به سایه‌ای تبدیل می‌شود را به بیننده می‌نماید و این مقدمه تا رسیدن حلقه به دست بیلبو ادامه دارد.

اینها تمام حرفهایی هستند که گندالف در بگ اند به بیلبو میگوید و قرار دادن آنها در ابتدای فیلم برای آشناتر کردن ذهن بینندگانی که از داستان اصلی بی خبر بوده‌اند کاملا به جا بوده‌است. نکته‌ی جالب در این صحنه‌ها راوی بودن گالادریل است که شاید می‌خواهد به بیننده این حس را القا کند که او یکی از داناترین‌ها است.

صحنه از پس آن تاریکی های مفرط به داخل جنگل های سبز شایر برده می‌شود. جایی که فرودو مشغول خواندن کتابی است و با آمدن گندالف، کارگردان قصد دارد که او را به ما معرفی کند، جادوگر خاکستری. با حرکت گاری گندالف از داخل بیشه‌ها و مزارع سرسبز شایر ما شاهد این هستیم که در شایر همه چیز روال عادی خود را طی می‌کند و هنوز مردم در آرامش و رفاه هستند.

 اتفاقاتی هم که در خانه ی بیلبو برای گندالف پیش می‌آید، گواه هستند که حتی این ساحر هم در شایر احتیاط را کنار گذاشته است. صحبت‌های بیلبو و گندالف و مهمانی و سخنرانی بیلبو به صورت کامل اقتباسی صحیح از همین بخش کتاب بوده است، تنها بخش ابهام‌آمیز حرکت شیطنت آمیز مری و پی پین است که آن‌ها هم به نوعی وارد داستان می‌شوند. 

صحبت های پایانی گندالف و بیلبو در حالی که بر سر بخشیدن حلقه به فرودو چانه می‌زنند، بسیار زیبا ساخته و کاملا این حس را ایجاد می‌کند که حلقه قدرت فریب دادن ارباب خود را دارد.

هنگامی که گندالف به اتاق بر می‌گردد اشتیاقی را در حلقه می‌بیند که در تلاش است گندالف را ارباب خویش کند. تمام اتفاقات بعدی مثل شکنجه دادن گولوم، حمله‌ی نه سوار و رفتن گندالف به کتابخانه‌ی میناس‌تی‌ریت، در متن کتاب به صورت صحبت‌هایی بین این دو رد و بدل شده‌است که قرار دادن تصویر آن‌ها در فیلم به خوانند بهتر کمک می‌کند تا متوجه تحقیقات گندالف شود.

حمله ی سواران به شایر، فضای داستان را آماده می‌کند تا دوباره حالتی تاریک به خود بگیرد. با بازگشت گندالف به هابیتون و صحبت با فرودو، او تصمیم می‌گیرد که سریع شایر را ترک کند، اما در این بین هنگامی که فرودو سعی می‌کند تا حلقه را به گندالف دهد ما شاهد سایه‌ای سیاه هستیم که فضا را در بر می‌گیرد، که نشان از علاقه ی حلقه برای رفتن به نزد گندالف را دارد تا ارباب تاریکی دیگری ظهور کند.

با حمله ی آشکار سواران سیاه به دروازه ی شایر فرودو و سام رسماً از شایر می‌روند.

وجود گندالف برای بدرقه کردن سام و فرودو کاملا با متن کتاب تناقض آشکار دارد و حس نگرانی فرودو برای گندالف را به خوبی القا نمی‌کند. همان طور که می‌دانیم رفتن هابیت‌ها به بری برای یافتن نشانه‌ای از گندالفی بوده که فرودو یک سال از او بی خبر بوده‌است، اضافه کردن این صحنه باعث به وجود آمدن نقاط تاریکی در اثر بی نظیر پیتر جکسون می‌شود.

تردید سام برای خروج از شایر نشان از این دارد که هابیت‌ها برای سفر و مقابله با خطرهای بزرگ ساخته نشده اند.

در این قسمت کارگردان به ایزنگارد می‌رود و باز هم صحبت‌هایی را که در کتاب در داخل شورای الروند بازگو می‌شود، به تصویر می‌کشد. صحبت گندالف و سارومان و علنی شدن خیانت او به فرقه ی ساحران نبرد آن دو بی‌نهایت زیبا پرداخته شده‌است اما مسئله ی مهم وجود پلان‌تیر است که گندالف آن را می‌بیند در حالی که می‌دانیم، گندالف تا پس از این که پی پین در دو برج به داخل سنگ نگاه می‌کند، از وجود این سنگ و ارتباط آن با موردور بی خبر بوده‌است و در فصول انتهایی یاران حلقه و ابتدایی دو برج ما شاهد این قضیه هستیم که آراگورن و گندالف از نحوه‌ی ارتباط موردور و ایزنگارد بی‌خبر هستند و دیدن پلان‌تیر توسط گندالف کاملاً با خط سیر اصلی داستان مغایرت دارد.

در صحنه‌ی بعدی ما شاهد پیوستن مری و پی پین به جمع فرودو و سام در مزرعه‌ی دهقان ماگوت هستیم که متاسفانه هم نحوه‌ی برخورد ماگوت و هم عدم وجود پی پین از ابتدا به طور کامل تحریف شده است اما با توجه به این که صحنه‌های مربوط به باک لند، جنگل قدیمی، تام بامبادیل و بلندی‌های گورپشته حذف شده‌است نحوه ی ورود آن‌ها به این ترتیب قابل قبول است.

تعقیب و گریز هابیت‌ها از دست سواران سیاه و سوار شدن آن‌ها به قایق باکلباری هم در جای خود آمده است ولی ما شاهد هستیم که هابیت‌ها مستقیماً به بری می‌رسند و برای بیننده‌ی حرفه‌ای این فیلم دیدن تام بامبادیل که مرموز‌ترین شخصیت کل داستان است، می‌توانست باعث جذابیت کار شود ولی شاید به این دلیل که این شخصیت با توصیفات کمی روبرو است، کارگردان از ورود او به داستان جلوگیری کرده است شاید هم به این دلیل که خط سیر داستان در داخل جنگل و خانه ی تام بامبادیل فوق العاده کند می‌شود و این خط کند با صحنه‌های قبلی و بعدی هماهنگ نیست.

در صحنه های مهمانخانه ی اسبچه و آشنایی چهار هابیت با استرایدر، وجود صحنه فرو رفتن فرودو در دنیای تاریکی به سبب به دست کردن حلقه و تهدید او از جانب سائورون به نوعی ما را با دشمن اصلی آشنا می‌سازد.

دستورات سائورون به سارومان و آغاز فعالیت‌های یوروک-های و اورک‌های ایزنگارد و در عین حال نشان دادن اسارت گندالف آغازی برای حرکت جهان به سوی تاریکی است.

نبرد ودرتاپ با دو نقطه ی مبهم همراه است، دادن سلاح از طرف استرایدر به هابیت‌ها در حالی که آن‌ها باید شمشیرهای گورپشته را داشته باشند و دیگری هم استفاده‌ی فرودو از حلقه است که در متن کتاب فرودو از حلقه استفاده نمی‌کند و این در حالی است که در فیلم ما شاهد هستیم که سوار سیاه دشنه ی نفرین شده‌ی خود را در دنیای تاریکی به شانه‌ی فرودو می‌زند.

آمدن آرون به جای گلورفیندل می‌تواند دو دلیل داشته باشد:

آشنایی با شخصیت آرون به طوری که در غیر این صورت ما فقط در صحنه‌ی تاج‌گذاری آراگورن شاهد حضور موثر او هستیم.

و یا به این دلیل که گلورفیندل در ادامه ی داستان نقشی را به عهده ندارد کارگردان به راحتی او را حذف کرده است.

یکی از نقاط قوت فیلم یاران حلقه تعقیب و گریز آرون و سواران و رد شدن آرون از گدار و ناکام ماندن سواران به دست جادوی سرزمین الف‌ها است.

تا شروع شورای الروند نکته ی قبال ذکری در داستان فیلم وجود ندارد به جز این که با گفتن این حقیقت که حلقه نمی‌تواند در ریوندل بماند، نقش آراگورن پر رنگ‌تر می‌شود و اما هنگامی که آرون گردن بند خود را به آراگورن می‌دهد و زندگی فانی را انتخاب می‌کند این حس به بیننده دست می‌دهد که عمر آرون در گرو آن جواهر است و مانند شیشه ی عمر دیو، عمر او به آن وابسته است که ما شاهد هستیم وقتی که در فیلم سوم آراگورن در کابوس مرگ آرون را می‌بیند، در حالی که گردن بند شکسته است.

در مورد شورا نظری نمی توان داد جز این که با وجود کامل نبودن صحبت‌ها، اما اصل مطلب به طور کامل ادا شده است و احساسات فرودو در حین مشاجر‌ه‌ی افراد حاضر هم کاملا طبیعی و بسیار زیبا ساخته و پرداخته شده است.

آخرین وداع فرودو و بیلبو و احساس ندامت بیلبو از آغاز این ماجرا باز این نکته را یادآوری می‌کند که هابیت‌ها برای این کارها ساخته نشده اند.

آمدن کلاغ های جاسوس سارومان همراه است با آغاز شدن شرایط بد آب و هوایی که از جانب سارومان برای گروه حادث می‌شود و گروه مجبور می‌شود که راه موریا را در پیش بگیرد در این بین مشاجره‌ی گندالف و سارومان در پای کوه‌ها  و فرستادن ابرهای سیاه صحنه هایی بسیار زیبا را خلق کرده‌است که ما شاهد قدرت سارومان هستیم.

در مورد قسمت‌های ورود به موریا و نبرد با هیولای آب و همچنین در داخل خود معادن تا سقوط گندالف هیچ صحبتی نمی توان کرد به جز این که کارگردان درک خوبی از موریا داشته و عظمت و شکوه از دست رفته‌ی دورف‌ها را به خوبی نمایان ساخته است. وجود ترول در سپاه اورک‌های ایزنگارد و حرکت‌های بازیگران در مقابل او یکی از ضعف‌های کار جلوه های ویژه‌ی این فیلم است با وجود این که در تمام صحنه‌ها این جلوه‌ها حالتی طبیعی داشته‌اند در این قسمت کاملا حضور ابزارآلات الکترونیکی در ساختن این صحنه به چشم می‌خورد.

کارگردان فیلم، خروج یاران از موریا و عزاداری آنان برای ساحر خاکستری را به صورت سرد کردن صحنه و حرکت کند فیلم در روی صخره‌های سرد و بی رنگ نشان می‌دهد و اندوه فرودو برای از دست دادن گندالف از عمق چشمانش هویداست.

 و اما لورین!

در مورد لورین ساعت‌ها می‌توان صحبت کرد زیرا که با وجود این که الف‌ها موجوداتی مرموز هستند، مردم گالادریم از همه‌ی آن‌ها مرموز و اسرارآمیز‌تر می‌باشند، همه چیز در لورین در ید اختیار بانو نمایش داده شده است توانایی خواندن ذهن دیگران، و آگاهی از سقوط گندالف. و صحبت‌هایی که آراگورن و بورومیر با هم درباره ی امید می‌کنند آغازی است برای آماده شدن خداحافظی فرزند گوندور.

ما در کتاب شاهد این هستیم که سام هم همراه با فرودو به دیدن آینه‌ی گالادریل می‌رود و صحنه‌هایی از شایر می‌بیند که در فیلم ما شاهد هستیم این صحنه‌ها را فرودو می‌بیند. فرودو از بانو می‌خواهد که حلقه را در اختیار بگیرد و بانو تبدیل به ملکه‌ی تاریکی می‌شود و وسوسه‌ی گرفتن حلقه او را در بر می‌گیرد اما او سرفراز از امتحان بیرون می‌آید و این قسمت را ما به بهترین نوع ممکن شاهد هستیم.

  آماده شدن ارتش یوروک های سارومان آغازی است برای نبرد‌های علنی و آغازی است برای تهدید جهان آزاد.

یکی از قسمت‌هایی که بینندگان مشتاق بودند تا آن را به صورت کامل ببینند اعطای هدایای بانو و فرمانروا به گروه و بخشیدن شنل‌ها و قایق به آنان است که متاسفانه در فیلم این صحنه‌ها خلاصه شده‌اند.

با وارد شدن گروه به آندوین موسیقی فیلم حالتی را به خود می‌گیرد که بنا به گفته‌ی کارگردان موسیقی پراکنده شدن یاران است و همراه شدن این موسیقی با ریتم چهار‌پنجم حرکت اورک‌ها سعی دارد به بیننده القا کند که نبردی در حال شکل‌گیری است، قطع شدن به نوبت این آهنگ‌ها و پخش شدن دیگری نیز همین حس را به بیننده می‌دهد. 

تلاش بورومیر برای گرفتن حلقه از فرودو کاملاً مطابق با شخصیت بورومیری است که تمام فکر و ذکرش نجات دادن مردم شهر سفید است و احساس پشیمانی او هم کاملاً مشهود است. صحنه‌های نبرد آمون هیل در کتاب نیامده است و فقط به فرار سام و فرودو با قایق اشاره شده است. اما هنگامی که آراگورن با فرودو صحبت می‌کند و به او آرامش می‌دهد ما شاهد پادشاه باستانی هستیم که لحظه ای بعد الندیل گویان بر سر فوج اورک‌ها می‌ریزد و ما باز هم شاهد هنرنمایی زیبایی لگولاس در استفاده از کمان هستیم.

آمدن کمک از جانب بورومیر برای مری و پی پین نشان از بیدار شدن خون گوندوری بورومیر است که اکنون فارغ از تمام حیلت‌هایی که از آغاز سفر همراه او بود، سعی در نجات هابیت‌ها دارد، و هنگامی که او در شاخ خود می‌دمد شتاب و عجله ی آراگورن برای رسیدن به او نشان از این دارد که عشق به گوندور و فرزندش جایی بس وسیع در قلب آراگورن دارد.

و سرانجام مرگ بورومیر! فرزند گوندور در حالی دو تیر در بدن خود دارد با شجاعت تمام می‌جنگد و هنگامی که سردسته‌ی یوروک-های سومین تیر را به او می‌زند با کند شدن حرکت فیلم و اندوهی که در همان لحظه در چهره‌ی مری و پی پین دیده می‌شود، بیننده را سخت تحت تاثیر قرار می‌دهد.

نبرد آراگورن با یوروک-های از بیشتر نبردهای کتاب و داستان فاصله گرفته است ما شاهد هستیم که در بقیه ی قسمت‌ها همیشه جنگ افزار‌ها نقش اصلی را ایفا می‌کنند در حالی که این مبارزه حالت رزم خیابانی به خود می‌گیرد و دور از شخصیت اصلی آراگورنی می‌شود که قدرت خود را در گرو شمشیرش می‌داند.

و اما مرگ بورومیر و صحبت‌های وداع او، دوباره حسی را به بیننده می‌دهد همانند چیزی که در غم از دست دادن گندالف داشتند اما این بار بس عمیق‌تر و آن هم به این دلیل که بیننده به طور کامل در جریان حادثه وجود دارد.

اما نکته‌ای که کمی مشکل ساز است طرز حالت صورت لگولاس در این صحنه است که همانند کودکی می‌ماند که او را از بازی کردن محروم کرده باشند و اصلاً شبیه الفی که نزدیک دو هزار سال عمر دارد، نیست.

فرار فرودو و همراه شدن سام با او، نشان می‌دهد که با وجود پراکنده شدن یاران حلقه، دوستی عمیق تری پیرامون حلقه شکل گرفته که ما در ادامه شاهد هستیم که این دوستی، وفادارانه‌ترین حالتی بود که می‌توانست شکل بگیرد.

و بعد از آن هم همراه شدن شکارچیان اورک با هم برای نجات مری و پی پین.

و این گونه یاران از هم پاشیده شدند و سرنوشت آنها به نحو عجیب رقم خورد که هر یک مسئولیتی بر عهده دارند که باید انجام دهند گاهی این مسئولیت مثل آراگورن سنگین و مهم است و گاهی هم مثل کاری که مری و پی پین انجام می‌دهند، سرنوشت ساز است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:11  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

شباهنگام وقتي هوا در شاير روي به تاريكي مي گذاشت
صداي پاي او را در تپه مي شنيديم
و پيش از سحر گاه مي رفت
به سفري دور و دراز بي آن كه چيزي بگويد


از سرزمين بياباني تا ساحل غربي
از زمين هاي بايز شميل تا تپه هاي جنوب
چنان كه اراده مي كرد
از ميان كنام اژدها و در پنهان و بيشه هاي تاريك مي گذشت

با دورف ها و هابيت ها و الف ها و آدميان
با مردماني فاني و جاويدان
با پرنده روي شاخهء درخت و جانور در لانه اش
به زبان اسرارآميز خودشان سخن مي گفت

ضربت شمشيرش مرگبار بود و دستش شفا
با پشتي خميده در زير بار
بانگ شيپور و مشعلي فروزان
زائري خسته در راه

فرمانروايي نشسته بر تخت حكمت
آتشي مواج و خندان روي
پيرمردي با كلاه فرسوده
تكيه داده بر چوبدست خاردارش

يكه و تنها بروي پل ايستاد
و آتش و تاريكي هر دو را به مبارزه طلبيد
چوبدستش برويسنگ شكست
و حكمتش در خزد_دوم در گذشت
منبع:همون جا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:6  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

 

اش نازگ دوربا تولوک

اش  نازگ گیمباتول

اش نازگ ثرا کاتولوک اگ بورزوم

ایشی  کریمپاتول

آی لوری لانتار لاسی سورین

ینی آنوتیمه و رمار آلدارون

ینی و لینته یولدار وانیر

 

" ورد هایی که  سائورون هنگام ساختن حلقه ی قدرت بر لب راند "

 منبع:mitrandir.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:5  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

همون طور که بیشتر شاهکار ها تمبر مخصوص به خود را دارند ارباب حلقه ها هم تمبر های خود را دارد

این تمبر ها در نیوزیلند ( زادگاه پیتر جکسون = کارگردان ارباب حلقه ها ) به چاپ انبوه رسیده و نمونه ای از این تمبر ها را در پایین مشاهده میکنید:

تمبرهاي ارباب حلقه ها(tlos.blogfa.com)

منبع:همون جاي قبلي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:57  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

شخصيت ها

باندوبراس توک ( بال روئر، بلند قدترین هابیتی که توانست بر اسب سوار شود)
گالم ( اسمیگل ، موجود نفرت انگیزی که سالها حلقه قدرت را نگه داشته بود)
بیل بو بگینز ( هابیتی اهل شایر که حلقه را از گالم دزدید و سالها پیش خود نکه داشت)
سام وایز گمگی ( باغبان فرودو و یکی از یاران حلقه)
گندالف ( جادوگر و یکی از یاران حلقه و تنها کسی که با بلروگ جنگید و او را شکست داد)
آراگورن(پسر آراتورن، کسی که نارسیل را بار دیگر آماده رزمایش کرد، یکی از یاران حلقه)
الروند ( الف، پادشاه ریوندل، پدر آرون و صاحب حلقه قدرتمند ویلیا که قدرتمندتر از سه حلقه الف ها هست)

کلبورن (الف، همسر گالادریل بانوی جنگل)                
گالادریل ( بانوی جنگل و فرمانروای لورین و صاحب حلقه ننیا که زیبا ترین آن سه حلقه هست)
سائورون ( فرمانروای سرزمین تاریک موردور و سازنده و صاحب یگانه حلقه قدرت)
بابا همولمن ( هابیت اهل شایر)
بابا فوکس ( هابیت اهل شایر)
بابا توفوت ( هابیت اهل شایر)
پریمو لابرندی بالی ( مادر بزرگ فرودو)
سندی من ( آسیابان هابیتون)
اوتو ( هابیت اهل ساک ویل)
بابا اودو ( هابیت اهل شایر)
لوبلیا ( همسر اوتو اهل ساک ویل)
دورا دروگو ( مسن ترین خویشاوند بیل بو)
مری برندی باک ( هابیت اهل ساک ویل، دوست فرودو و یکی از یاران حلقه)
سانچو پرودفوت ( نوه بابا اودو)
فولکو بوفین ( هابیت اهل بگ اند که شیفته بیل بو هست)

                                              
هال ( پسر عموی سام وایز که در اورهیل کار میکند)
گیل گالاد ( پادشاه الف ها در زمان اولین ظهور سائورون در دوران دوم)
الندیل ( فرمانراوی انسانها اهل وسترن در زمان اولین ظهور سائورون در دوران دوم)
ایزیلدور ( پسر الندیل ، وارث او و پادشاه گوندور که توانست سائورون را شکست دهد و حلقه را تصاحب کند)
سمه اگول ( هابیت ، اهل استورها که بعد از پیدا کردن حلقه تحد سیطره ی او قرار گرفت و به تاریکی منتقل شد)
ده آگول ( هابیتی که توانست بعد از هزاران سال حلقه قدرت را پیدا کند اما توسط سمه آگول کشته شد)
آندرهیل ( نام دیگر فرودو که برای رد گم کردن استفاده میکرد)
پی پین توک ( هابیت اهل باراند.دوست فرودو و یکی از یاران حلقه)
گیلدور اینگلوریون ( الف، از خاندان فیانور که قصد داشت از دریایه بزرگ بگذرد)
بابا دهقان ماگوت ( هابیت و صاحب مزرعه ای که فردو از آن در کودکی دزدی کرده بود)
گورهن داد اولدباک ( هابیت، رئیس خانواده الدوباک یکی ازقدیمی ترین خانواده های شایر)
گلدبری ( همسر تامبادیل و دختر رودخانه)
تام بامبادیل ( همسر گلدبری و ارباب بیشه، آب و تپه)
ناب ( خدمتکار مهمانخانه اسبچه راهورا)
باب ( خدمتکار مهمانخانه اسبچه راهورا و کسی که استبل ها را تمیز میکرد)
باتربار ( صاحب مهمانخانه اسبچه راهورا)
ویل ویت فوت ( شهردار و چاق تربن هابیت فاردینگ غربی)
آراتورن ( وارث ایزیلدور و پدر آراگورن)
تین گول ( یکی از شاهان الف در سرزمین میانه در دوران جوانی جهان)
لوتین ( دختر تین گول زیباترین الف که تا حالادر میان الفیان دیده نشده که فانی شدن را انتخاب کرد)
باراهیر (یکی از فرمانروایان انسانها در دوران جوانی جهان)
برن ( پسر باراهیر و عاشق لوتین که توسط گرگی کشته شد و در آغوش لوتین جان داد)
دیور ( فرزند دیور و لوتین و وارث تین گول)
الوینگ سفید ( دختر دیور که با آرندیل ازدواج کرد)
آرندیل ( الف و انسان، کسی که پادشاهان نومه نور از تبار او میباشند)
گلورفیندل ( یکی از اشراف زادگاه الف که در ریوندل زندگی میکرد)
فرمانروای مورگول ( فرمانروای نزگول و رئیس اشباح حلقه، مخوفترین ترین خادم سائورون که هیچ جنگجوی مردی قادر به کشتنش نبود)
آرون ( دختر الروند و معشوق آراگورن که بیشتر الفیان او را بدیل لوتین می نامند که دوباره پا به جهان گذاشته)
الادان ( پسر الروند که از زمره سلحشوران ریوندل هست که همیشه با تکاوران شما به این سو و آن سو می راند)
الروهیر ( پسر الروند که از زمره سلحشوران ریوندل هست که همیشه با تکاوران شما به این سو و آن سو می راند)
گلوین ( دورف، یکی از دوازده تن از یاران تورن اوکن شیلد بزرگ و پدر گیملی)
گریم بورن ( پسر بورن که فرمانروای گوهی از آدمیان قوی بنیه در میان کوهستان و سیاه بیشه)
بارد کماندار ( دورف، پدر براند)
براند ( پسر بارد که بر باردینگها حکمرانی میکند)
داین ( دورف، پادشاه دورف ها که در زیر کوه پادشاه است و به طرز افسانه ای ثروتمند و فرمانده ده یاران دورف که دلاوری های آنها ماندگار شد)
اولین ( یکی ازده یاران داین که زنده ماننده)
دوری ( یکی ازده یاران داین که زنده ماننده)
نوری ( یکی ازده یاران داین که زنده ماننده)
بوفورد ( یکی ازده یاران داین که زنده ماننده)
بومبور ( یکی ازده یاران داین که زنده ماننده و البته چاقترین آنها)
بالین ( یکی از یاران داین و فرمانروای موریا که توسط اورکهای ایزنگارد و موردور کشته شد)
اوری ( یکی ازده یاران داین که ناپدید شده)
اوین ( یکی ازده یاران داین که ناپدید شده)
گیملی ( پسر گلوین دورف و یکی از یاران حلقه)
ارستور ( الف و رئیس مشاوران الروند که از طرف لنگرگاه های خاکستری آمده بود)
اوگالدور ( فرستاده تراندویل به جلسه شورای سفید که از طرف سیاه بیشه شمالی آمده بود)
برومیر ( فرستاده و پسر دنه تور کارگزار گوندور و یکی از یاران حلقه که توسط اورکهار کشته شد)
کلبریمبور ( الف، سازنده سه حلقه پنهان الف ها و کسی که از کارهای سائورون آگاه بود)
آناریون ( یکی از فرمانروایان آنورولوند و پسر الندیل که توسط سائورون کشته شد)
آرندیل ( پدر الروند)
الونیگ ( مادر الروند و دختر دیور پسر لوتین)
اوهتار ( یکی از فرمانده هان ایزلیدور که توانست بعد از مرگ او شمشیر شکسته الندیل را به گوندور باز گرداند)
منلدیل ( پسر آناریون)
دنه تور ( کارگزار گوندور که یکی از گوی های جهان نما را در اختیار داشت)
سارومان ( بزرگترین جادوگر ایزنگارد که توسط سائورون اغفال شد و خادم او شد اما توسط گندالف سفید از مقام ریاست شوای و فرقه جادوگری عزل شد و در آخر توسط مرزبان کشته شد)
ملکه بروتیل ( ملکه ای که خادمانش گربه ها بودند)
فوندوین ( دورف، فرمانروای موریا و پدر بالین)
فرر ( دورف، یکی از سرداران موریا که توسط اورکهای ایزنگارد و موردور کشته شد)
لونی ( دورف، یکی از سرداران موریا که توسط اورکهای ایزنگارد و موردور کشته شد)
نالی ( دورف، یکی از سرداران موریا که توسط اورکهای ایزنگارد و موردور کشته شد)
بالروگ ( اهریمن آتش و سایه که توسط گندالف کشته شد)
هالدیر ( الف، یکی از نگهبانان لوتلورین)

                                     
رومیل ( الف، برادر هالدیر و یکی از نگهبانان لوتلورین)
اوروفین ( الف، برادر هالدیر و رومیل و یکی از نگهبانان لوتلورین)
السار ( گوهر الفی در خاندان الندیل!!)
ائورل ( فرمانروای روهیریم ها و کسی که آنها را به گوندور آورد)
ائومر ( پسر ائوموند، ارتشبد سوم چابک سواران و جانشین تئودن فرمانروای روهان)
شاه تئودن ( پادشاه روهان که توسط آژدهای فرمانروای مورگول کشته شد)
تنگل ( پدر تئودن و پادشاه روهان)
گرول ( یکی از چابک سواران روهان)
فنگورن ( انت پیر، چوب ریش ،نگهبان جنگل)
فینگلاس ( یکی از انتهای جنگل فنگورن)
فلادریف ( یکی از انتهای جنگل فنگورن)
بوکالاد ( یکی از انتهای جنگل فنگورن وکه عجولترین آنهاست)
مرزبان ( خادم و جاسوس سارومان که باعث اغفال شاه تئودن شده بود)
گواهیر ( عقاب، فرمانروای باد و دوست گندالف)
تلچار ( کسی که در اعماق زمان شمشیر الندیل را ساخت)
ائووین ( بانوی روهان و خواهر زاده شاه تئودن و خواهر ائومر و همسر فرمانده فارامیر و کسی که فرمانروای موگول را شکست داد)
برگو ( پسر ائورل، کسی که خانه تئودن شاه را بنا نهاد)
یال برفی ( اسب تئودن شاه که باعث مرگش شد)
شدوفکس ( فرمانروای تمام اسبهای جهان و تنها اسب آزاد جهان)
ارکنبراند ( اهل وست فولد و یکی از سرداران روهان)
گملینگ ( یکی از فرماندهان پیر سپاه روهان)
فیانور ( الف، سازنده پلان تیرها)
فارامیر ( برادر برومیر و فرمانده گوندور)
مابلونگ ( سرباز گوندور یکی از تکاوران ایتلین)
دامرود ( سرباز گوندور یکی از تکاوران ایتلین)
ماردیل ( اولین کارگزار گوندور)
آنبورن ( سرباز گوندور)
کریون ( دوازدهمین کار گزار گوندور)
اداین ( یکی از پدران نومه نوری ها)
کنام شلوب ( عنکبوت غول آسای موردور که قصد شکار فرودو را داشت)
آنگولیانت ( بزرگترین عنکبوت و مادر تمام عنکبوتهای غول آسای جهان)
شاگرات ( اورک، یکی از سرکرده گان اورکهای موردور)
آنگمار ( فرمانروای مخوف و جادویی کارن)
اینگلود ( یکی از فرمانده هان میناس تریت)
امیر ایمراهیل ( فرمانروای دول آمروت)
برگوند ( نگهبان یکی از برج های میناس تریت که نگذاشت فارامیر توسط دنه تور سوزانده شو)
یورلاس ( برادر برگوند)
برگیل ( پسر برگوند و دوست پی پین)
فورلونگ ( فرمانروای لوسار ناخ)
دورین ( پسر فرمانروا رینگلو)
دورین هیر ( فرمانروای مورتوند)
دویلین ( پسر فرمانروا دورین هیر)
دروفین ( پسر فرمانروا دورین هیر)
هیرلوین ( فرمانروای ینیات گلین)
هالباراد دونادان ( تکاور شمال و از هم خویشان آراگورن)
الادان ( تکاور شمال و از هم خویشان آراگورن)
الروهیر ( برادر الادان و تکاور شمال که یکی از هم خویشان آراگورن هست)
روهرین ( اسب آراگورن)
استیبا ( اسبچه مری)
مالبت ( پیشگویی در روزگار آرو دوی)
دون هره ( رئیس مردمان دره هارو)
هیرگون ( چاپار دنه تور)
الف هلم ( فرمانده سواران ائورد)
گان_ بوری_گان ( رئیس مردمان وحشی)
ویدفارا ( یکی از نسلهای ائورل)
دورواین ( سرکرده شهسواران روهان)
هورین ( کلید دار و فرمانروای لوسار نوخ)
گوتموگ ( نایب گوندور)
یورت ( ارشد زنان خدمتگزار کاخ شاه گوندور)
آنگبور ( فرمانروای لامه دون)
زبان سائورون ( نایب برج بارادور و مخوفترین خادم او بعد از فرمانروای نزگول)
لندروال ( عقاب، برادر گواهیر فرمانروای باد)
توروندور ( عقاب، اولین فرمانروای باد که گواهیر از نسل او میباشد)
رزی کاتن ( معشوقه سام وایز)
هاری گولد ( استاد سام وایز)
منل دور ( یکی از عقابان جوان و پر سرعت گواهیر)
فین دویلای ( همسر دنه تور و مادر برومیرو فارامیر)
آلدور ( یکی از فرمانروایان سرزمین چابک سواران که در جنگ گوندور کشته شد)
بالدور ( برادر آلدور یکی از فرمانروایان سرزمین چابک سواران که در جنگ گوندور کشته شد)
فریا ( یکی از فرمانروایان سرزمین چابک سواران که در جنگ گوندور کشت شد)
گلدواین ( یکی از فرمانروایان سرزمین چابک سواران که در جنگ گوندور کشته شد)
دئور ( یکی از فرمانروایان سرزمین چابک سواران که در جنگ گوندور کشته شد)
گرام ( یکی از فرمانروایان سرزمین چابک سواران که در جنگ گوندور کشته شد)

                                        
اسمال بارو ( یکی از داروغه های شایر)
بابا تام کاتن ( هابیت اهل شایر که زندانی شده بود)
نیک ( پسر بابا تام کاتن)
بیوه رامبل ( پرستار استاد سام وایز)
الانور ( دختر سام وایز گمگی)
فتی ( رهبر حرامی ها و شورشی های شایر)
فنگل ( یکی از فرماندهان روهان)
تنگل ( برادر فنگل و یکی از فرماندهان روهان)

منبع:payam6166.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:49  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

زبان موردور

One Ring to rule them all, One Ring to find them,
One Ring to bring them all and in the darkness bind them

Ash nazg durbatulûk, ash nazg gimbatul, ash nazg thrakatulûk, agh burzum-ishi krimpatul.

اش نازگ دور باتولوك، اشنازگ گيمباتول،اشنازگ ثراكاتولوك اگ بورزوم ـايشي كريمپاتول

حلقه ای است از برای حکم راندن,حلقه ای است برای یافتن

حلقه ای است از برای آوردن,و در تاريكي به هم پيوستن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:43  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

در حاشيه كوه هاي سايه در دشت گورگوروت سايه ي برج تاريك دورتانگ مرگ را بخاطر مي آوردdurthang

در كوه افل دوات Ephel Dúathدر شمال موردور قلعه ي قديمي دورتانگ...

 در سرزمين نابودي برج تاريك نيش سان بر دروازه ي سياه سايه افكنده و چشمان مراقب بسياري در آن جا دروازه را نظاره ميكنند...

استرلينگ ها وارد ميشوند... از دورتانگ دود بلند ميشود و سايه آسمان را مي پوشاند.

برج مراقبت  اودون را مي پايدdurthang

هيچ يك از انسان ها و الف ها نميتوانند از استحكامات موردور جان سالم بدر ببرند...

از سرزمين موردور ‌آنجا كه سايه ها آرميده اند......

زير مجموعه ي:

منبع:tols.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:38  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

بی شک یکی از شاخص ترین شخصیت های داستان ارباب حلقه ها سائورون می باشد بطوری که حتی اسم داستان هم از القاب اوست.

نام ها:سائورون/منفورsauron,,,گورتائور/Gorthaurسنگدل,,,ارباب حلقه ها/lord of the rings,,,ارباب تاریکی/dark lord

 

در ابتدا از مایا های آئوله بود .آن زمان ملکور تازه قدرت گرفته بود و با قدرت خویش سائورون را مجذوب کرد و خادم خویش ساخت.سائورون از دهشتناک ترین موجودات بود زیرا می توانست خود را به هر شکلی دربیاورد.چه چهره ی نیکو/چه چهره ی پلید

او برن و فلاگوند و ده تن از یاران آن ها را دستگیر کرد و یکی یکی آن ها را نابود کرد و وقتی نوبت به برن رسید لوتین مانع شد و از این کار جلوگیری کرد.

پس از برافتادن ملکور در دوران اول که در آن سپاهیان والینور تانگورودریم را در هم شکستند و اغلب نومه نوری ها به غرب رفتند و در ارسیا در محدوده ی دید والینور ساکن شدند.

سائورون  که برای اینکه بدلیل جرم هایش مجازات نشود در سرزمین میانه پنهان و در تاریکی قوطه ور شد و به فکر انتقام بود.

پس از مدت ها به نومه نوره (جزیره ی اداین ساکن در غرب)رفت و نومه نوری ها بر علیه والار شوراند و آخرین شاه نومه نوری,آرفارازون,به همراه سپاه پر زرق و برق خویش برای جنگ عازم سواحل والینور شد.اما وقتی رسیدند خشم والار(یا ایلوواتار) زمین را لرزاند و کوه ها برسرشان خراب شدند.

خشم ایلوواتار و والار نومه نور را در برگرفت و به غیر از سائورون و نومه نوری های سیاه و آن دسته از مومنانی که به سردستگی الندیل و پسرانش به سرزمین میانه گریخته بودند نابود شدند.

سائورون دوباره برگشت تا الف ها را اغوا کند.فریب سائورون این دفعه حلقه ها قدرت بود. الف ها به کمک سائورون حلقه های زیادی ساختند که درآن ها اراده و قدرت کافی برای حکومت بر سرزمین ها وجود داشت.اما همه فریب خورده بودند زیرا فرمانروای تاریکی پنهان از چشم الف ها حلقه ای یگانه برای حکومت بر دیگر حلقه ها ساخته بود که بخش اعظم اراده و قدرت خود را در آن نهفته بود.

وقتی الف ها پی به این موضوع بردند سعی کردند حلقه های قدرت خود را به دست فرمانروای تاریکی ولی فقط موفق شدند تا سه حلقه را دور کنند و بقیه به دست فرمانروای حلقه ها رسید.از حلقه های باقی مانده هفت حلقه به دورف ها و نه حلقه به انسان ها داد که بعد ها به اشباح حلقه تبدیل شدند.

از آن زمان جنگ موردور و الف ها آغاز شد.بر اثر قدرت حلقه الف ها مدام شکست میخوردند.

ولی سرانجام اتحاد بین انسان ها و الف ها بر قرار گردید و ارتش متحد در داگور داگورات برای آزادی زمین با نیرو های موردور وارد جنگ شد.پیروزی نزدیک بود ولی سائورون قدرتمندترین مایا بود.

او الندیل و گیل گالاد را نابود کرد و هنگامی که برای نابودی اسیلدور پسر الندیل پا پیش گذاشت, اسیلدور شمشیر شکسته ی پدرش را برداشت.و انگشت حامل حلقه را از دست سائورون قطع کرد.

روح سائورون جسمش را ترک کرد و حلقه به ایزیلدور رسید.او اگر حلقه را نابود میکرد سائورون هم نابود میشد.ولی چه کسی توان ایستادگی در برابر اراده ی فرمانروای تاریکی را دارد؟

ایسیلدور حلقه را درون اورودوین,جایی که حلقه ساخته شده بود,نینداخت و اجازه داد تا شیطان زنده بماند.

ایسیلدور هنگام حرکت به سمت قلمرو خویش به دست تعدادی از اورک ها نابود شد و حلقه به درون رودخانه افتاد.

به مدت 450 سال هیچکس از حلقه اطلاعی نداشت تا این که یک روز بر حسب اتفاق موجودی به نام میگل حلقه را پیدا کرد و اسمیگل میگل را کشت و حلقه را از او گرفت.و خود به اعماق کوه های  مه آلود رفت

و مدت ها بعد بیلبو بگینز حلقه را در کوه های مه آلود پیدا کرد و با خود به  خانه  برد.

پس از فشار های گندالف بیلبو راز حلقه را فاش کرد و گندالف تصمیم گرفت تا حلقه را به پسر عموی بیلبو,فرودو,بسپارد که او هم تصمیم گرفت تا حلقه را نابود کند.

ولی از شایر تا موردور راه زیادی بود و سارومان,از ایستاری,خیانت کرده بود.

پس از مشقت های بسیار فرودو و سام بایز,خادم فرودو,به موردور رسیدند ولی اراده ی سائورون آن ها را تحت فشار قرار میداد.در آخرین لحظات در دروازه ی کوه نابودی,اورودوین,فرودو حلقه را بدست کرد.

ولی گولوم انگشت فرودو را کند,همانند زمانی که ایسیلدور انگشت ساائورون را برید,و حلقه را گرفت و خوشحالی کرد و به همین دلیل یک قدم اضافه برداشت و خود بهمراه حلقه ی یگانه به درون آتش اورودوین افتاد و نابود شد.چون که حلقه و فرمانروای تاریکی یکی هستند پس زمانی که حلقه نابود شد .سائورون هم نابود شد و روحش برای همیشه جسمش را ترک کرد.و جهان دوباره به آرامش رسید

منبع:aragorn9.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 18:0  توسط س.م.ع.ح.ه  | 

عكس

بازگشت شاه

لگولاس و گيملي

فرودو وسم وايز

پرگيرين

جناب آقاي هلديرجناب آقاي هلدير

گاندالف خانگاندالف خان

خب اميدوارم كه منو ببخشيد چون اين عكس ها خيلي قديميه ولي فقط همينا رو تونستم پيدا كنم.

انشا الله واسه كيريت آنگول و باراد دور و سرزمين هايش(موردر و ميناس مورگال)عكس و مطلب پيدا ميكنم خدا حافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:36  توسط س.م.ع.ح.ه  |